1405/04/25
:: «زد خامه روحاني هر نيك و بدي را نقش // اين دفتر اشعار است يا پرده نقاشي…» اين بيت، بيانيه هنري مردي است كه قلم را چون قلممويي بر پرده روزگار ميكشيد و از هر چه ميديد، نيك و بد را يكجا و بيپروا به تصوير ميكشيد. سيدغلامرضا روحاني، متخلص به اجنه، در ۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۶ خورشيديزاده شد و در سه دوره قاجاريه، پهلوي و معاصر، چنان در كوچه و بازار ايران رخنه كرد كه بسياري از مصرعهايش، امروز، چون ضربالمثل بر زبانها جاري است، بيآنكه كسي بداند سرايندهاش كيست. «حلواي تن تناني / تا نخوري نداني»، «سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان برسد» و «افادهها طبق طبق / سگها به دورش وق و وق». اينها، تنها شوخي نيستند؛ آنها حافظه تلخ يك ملتند كه در قالب كلمات، تا ابد، بر زبانها جاري خواهند ماند.
روحاني، كه از خانوادهاي شاعر برخاسته بود (پدرش سيدشكرالله روحاني متخلص به «آزادي» و پدربزرگش سيد محمد تفرشي متخلص به «علي» هر دو از شاعران دوره قاجار بودند) در روزگاري زيست كه ايران ميان سنت و تجدد در نوسان بود. او با تكيه بر تسلط شگرف بر ريزهكاريهاي زبان فارسي و فرهنگ عامه، راهي يافت كه شاعران كلاسيك از آن غافل مانده بودند: نگاه به جزييات و رفتارهاي روزمره. او به جاي نقدهاي كلي و شعارهاي انتزاعي، به سراغ بخل، رياكاري، تنبلي و خودفريبي مردم رفت و با زباني ساده، اما ساختاري محكم، آنها را در قالب شعر به تصوير كشيد. لقب اجنه را براي خود برگزيد؛ گويي او همچون موجودي نامریي، به زواياي پنهان زندگي مردم سرك ميكشيد و آنچه ديگران از ديدنش ناتوان بودند، در قالب بيتهايي شيرين اما گزنده بازگو ميكرد.
اما آنچه روحاني را از يك شاعرِ صرفِ طنزپرداز فراتر ميبرد، نگاهِ ملي اوست. او در كنار نقدهاي اجتماعي، به ستايشِ ايران و هويتِ ايراني نيز پرداخته است. در يكي از ماندگارترين سرودههايش، با زباني كه هم عاشقانه است و هم حماسي، ايران را كعبه مقصود و مهدِ دليران ميخواند و از فردوسي توسي و بوعلي سينا تا سعدي و حافظ را، در يك چشمانداز تاريخي به هم پيوند ميزند:
«اي موطن محبوب مناي كشور ايران
اي كعبه مقصود مناي مهد دليران
هم منشأ علم و هنر و فضل و كمالي
هم مركز شعر و ادب و حكمت و عرفان
…
هم گشت عجم زنده ز فردوسي طوسيت
هم تازه شد از بوعليت حكمت يونان
عشاق تو در ميكده سعدي و حافظ
از ساغر معني همه سرمست و غزلخوان»
در اين قطعه، روحاني با اشاره به مفاخر ايران، از فردوسي تا بوعلي و سعدي و حافظ، نشان ميدهد كه وطن براي او، فقط يك سرزمين نيست؛ گنجينه فرهنگ و حافظه تمدن است. او با اين سروده، عشق به ايران را با افتخار به مفاخر و احترام به ميراث معنا ميكند و در ادامه، اين عشق را به جغرافياي ايران نيز گسترش ميدهد و از ارس تا عمان را با خاك ايران پيوند ميزند:
«از ساحل رود ارس و منزل سلمي
بوسم به ادب خاك تو تا ساحل عمان»
و در وصف شكوه معماري و هنر ايران، چنان از صفاهان و كرمان و استخر و مداين سخن ميگويد كه گويي با چشماني نقاش، بر زيباييهاي اين سرزمين انگشت مينهد:
«از خامه نقاش هنرمند تو نقش است
آثار هنر بر در و ديوار صفاهان
فرش تو اگر زينت عرش است عجب نيست
با منزلت قالي و قاليچه كرمان
حجاري و معماري استخر و مداين
صاحب هنران را كند انگشت به دندان»
در سرودهاي ديگر، روحاني با زباني صريح و طنزآميز، به نقد بيتفاوتي و خودخواهي ايرانيان ميپردازد و با تكرار پرسشهايي چون «چرا نميشه؟» نشان ميدهد كه نابسامانيهاي جامعه، ريشه در بيعملي و سستي خود مردم دارد. اين شعر، با وجود طنزِ تلخ، از اميد نيز تهي نيست. «چرا نميشه» تكرار يك اعتراض است، اما در عين حال، يك سوال از آينده؛ سوالي كه در آن، نااميدي به طلب بدل ميشود:
«گفتي كه بر مراد ما گردش دوران نميشه // چرا نميشه
كار فراوان نميشه زندگي ارزان نميشه // چرا نميشه
متاع خوب مملكت نميرود بخارجه // چرا نميره
جنس جلب بجاي آن وارد ايران نميشه// چرا نميشه
…
كشور ما را ز صفا بهشت دنيا نميگن // چرا نميگن
بلبل دانش و هنر در آن نواخوان نميشه // چرا نميشه
كسي چو روحاني ما شعر فكاهي نميگه// چرا نميگه
مشكل كارها مگر ز شعر آسان نميشه // چرا نميشه»
روحاني در اين سروده، ايرانيان را به تغيير از خود فرا ميخواند و تنبلي و خودخواهي را مانعِ پيشرفت ميداند. او با اين پرسشهاي تكراري، نه فقط نقادِ جامعه، كه آيينهدارِ وجدانِ جمعي است. در سرودهاي ديگر، با لحني پندآموز و زباني ساده، از ايرانِ كهن و فردوسي و رستم و اردشير و فريدون و داريوش سخن ميگويد و به مخاطب خود هشدار ميدهد كه روز تنبلي و خورد و خواب نيست و زمان عيش و نوش و شراب و كباب نيست. او در اين قطعه، وطندوستي را با كار و كوشش پيوند ميزند و غفلت را بزرگترين دشمن ايران ميداند:
«عهد قديم كشور ايران به ياد آر
جاه و جلال دولت ساسان به ياد آر
از جنگهاي رستم دستان به ياد آر
و از اردشير و سام نريمان به ياد آر
غافل مشو ز فر فريدون و داريوش
امروز روز تنبلي و خورد و خواب نيست
هنگام عيش و نوش و شراب و كباب نيست
دوران رقص و نغمه چنگ و رباب نيست
شد وقت كار و گاه سوال و جواب نيست
بشنو به گوش هوش خود اين پند از سروش»
در اين قطعه، روحاني با اشاره به فريدون و داريوش، تاريخِ شكوهمند ايران را به رخِ مخاطب ميكشد و از او ميخواهد كه غافل از اين فر، به كار بپردازد و تنبلي را كنار بگذارد.
و در سرودهاي ديگر، با زباني كه هم نصيحتآميز است و هم طنزآميز، از متاع وطن و اقتصادِ مقاومتي سخن ميگويد و ايرانيان را به خريدِ كالاي ايراني فرا ميخواند. اين سروده، كه بيش از يك قرن پيش سروده شده، همچنان، چونان آيينهاي، وضعيتِ امروز را نيز به تصوير ميكشد:
«جاي حرير و اطلس و مخمل، كتان بخر
كرباس خويش از قم و از اصفهان بخر
از شال و گيوه و نمد شيروان بخر
چاي معطر وطن از لاهجان بخر
شهد طرب ز شكر مازندران بنوش
…
كرباس ما زمخمل و اطلس نكوتر است
هم از حرير و مخمل هر كس نكوتر است
چون باشد از متاع وطن پس نكوتر است
ما را ز لاله دگران خس نكوتر است
باهوش باش و پند من از جان و دل نيوش»
روحاني در «كليات» خود، آيينهاي از جامعه ايران در دوره پهلوي اول و دوم ساخته است؛ آيينهاي كه در آن، تيپهاي شخصيتي، ضربالمثلها، اصطلاحات كوچه و بازار و نقاط ضعف و قوت يك ملت، به تصوير كشيده شده است. اين اثر، با مقدمه محمدعلي جمالزاده (پيشگام داستاننويسي نوين ايران) منتشر شد و او را رييس طايفه فكاهيسرايان ناميد. ملكالشعراي بهار نيز در شعر خود، در كنار ايرج ميرزا و سيد اشرفالدين گيلاني (نسيم شمال)، از او ياد كرده است؛ اين همه نشان از جايگاه والاي روحاني در تاريخ ادبيات معاصر ايران دارد.
سيد غلامرضا روحاني، در شهريور ۱۳۶۴، در ۸۷ سالگي، چشم از جهان فروبست، اما «كليات» او، همچنان، چونان پرده نقاشي، نيك و بد جامعه ايراني را به تصوير ميكشد. او، با طنزِ تلخ خود، خنده را به سلاح بدل كرد؛ سلاحي كه با آن، ميتوان به نقد نابسامانيها پرداخت، بيآنكه از عشق به ايران دست بكشيم. «اين دفتر اشعار است يا پرده نقاشي»؛ و او در اين نقاشي بزرگ، ايران را با همه نيك و بدهايش، به تصوير كشيده است؛ تصويري كه تا ابد، در حافظه تاريخي لبخندهاي تلخ اين سرزمين، زنده و جاري خواهد ماند.
علی اصغر شعردوست