1405/04/20
:: افشين يداللهي، در بيست و يكم دي ۱۳۴۷ در اصفهان ديده به جهان گشود. ريشه در ايزدخواست و اسفرجان داشت و عشق به اين خاك را در خون خود حمل ميكرد؛ عشقي كه در هر ترانهاي، چون رگهايي زيرپوست كلمات جريان داشت. نگاهِ عميق و شاعرانهاش در ميان ترانهسرايان زبانزد بود و به نيكي ميدانست كه ايران را با كلمه ميتوان معالجه كرد؛ كلمهاي كه از دلِ اسطوره برآيد و در جانِ زمانه بنشيند. از همين رو، ترانههايش را چون نسخههايي براي التيامِ روحِ اين سرزمين ميدانست و هر بيت را چون دارويي شفابخش، براي روزگارِ خستهاش تجويز ميكرد.
يداللهي فعاليت حرفهاي خود را از سال ۱۳۷۶ در سازمان صدا و سيما آغاز كرد. نخستين ترانههاي او به زودي در ميان مخاطبان جاي خود را يافت، اما يك قطعه بود كه از مرزهاي يك اثرِ موسيقايي فراتر رفت و به بيانيهاي براي عشق به ايران بدل شد. ترانه «از پارس تا خزر» در سال ۱۳۷۶ سروده شد و از دلِ عشق برآمد؛ عشقي كه بيبهانه و بيمناسبت، خود را در كلمات جاري ميسازد. در آن روزگار كه هنوز برخي در پي خدشه بر هويتِ يكپارچه ايران بودند، يداللهي با اين ترانه، پاسخي شاعرانه به تمامِ ترديدها داد. او با كلمات، مرزهاي جغرافيايي را درنورديد و ايران را در گسترهاي از پارس تا خزر تعريف كرد؛ گسترهاي كه در آن، پارس و خزر نه دو نقطه جغرافيايي كه دو بالِ يك پرندهاند:
«از پارس تا خزر، ايران نشسته است
اين شير، پنجه ديوان شكسته است
البرز جلوهاي از اقتدار ماست
دروازههاي عشق، در اختيار ماست
در اين فلات سرخ با اين تبار سبز
رويد ز هر كران آيندهاي سپيد
اي افتخار شرق در بام اين جهان
پيچيده نام تو گل واژه اميد
هنگام حادثه ما تير آرشيم
سختي چو هيمه و ما همچو آتشيم
شرم سياوش و فرِ تهمتنيم
نقشِ درفشِ خاك با عشق ميتنيم
اي سرزمين نور، اي كشور كهن
جانم فداي تو، اي خانه، اي وطن
روشن شد آسمان از آذرخش تو
نايد خميدگي بر پشتِ رخش تو
ديو سپيد را در بند مينهيم
با هفتخوان عشق از بند ميرهيم
كوپال اين وطن نسل جوان اوست
هر كس كه عاشق است، اينك زمان اوست»
ايران در اين سروده، تبار است؛ تبارِ تير آرش، شرم سياوش و فرِ تهمتن. اين اسطورهها، هويتِ زندهاي هستند كه در درفش خاك، با عشق تنيده شدهاند. يداللهي در اين ترانه، از پارس تا خزر را با يك نفس ميگويد و نشان ميدهد كه ايران، با تمامي گستردگياش، يكپارچه و واحد است. تير آرش در اين ميانه، نمادِ آن حد فاصلي است كه مرزهاي ايران را با عشق و ايثار تعيين ميكند. شرم سياوش نيز آن غيرتِ ايراني است كه در برابر هر بيگانگي، قامت راست ميكند و فر تهمتن، همان شكوه و جلالِ ديرينهاي است كه در درفش خاك با عشق تنيده شده است. چه تصويرِ شگفتانگيزي كه نقش درفش خاك را با عشق ميتنند؛ گويي كه ايران، خود، پارچهاي است كه با عشق بافته شده و هر تار آن، روايتي از ايثار و هويت است. اين نگاهِ اسطورهاي به ايران، نشان از شاعري دارد كه هويت را نه در مرزهاي سياسي كه در حافظه جمعي اسطورهها جستوجو ميكند و عشق را تنها راهِ پاسداري از اين هويت ميداند.بعدها در فضاي مجازي و محافل فرهنگي، اين ترانه به عنوان يكي از ماندگارترين سرودههاي ميهني پس از انقلاب شناخته شد و نام يداللهي را در كنار نامآورانِ شعرِ ملي ايران نشاند. چه بسيار جواناني كه با اين ترانه، ايران را در گسترهاي وسيعتر از آنچه در كتابهاي جغرافيا خوانده بودند، شناختند و چه بسيار دلباختگاني كه با اين كلمات، عشق به وطن را از يك مفهومِ انتزاعي به يك حقيقتِ جانافزا بدل كردند.
يداللهي براي تيتراژ سريالهايي چون «تبريز در مه» و «معماي شاه» نيز ترانه سرود، اما او در فراسوي ترانههاي تلويزيوني نيز مينگريست. يكي از بنيانگذاران «خانه ترانه» بود و پس از رفتن ديگران، سالها تنهايي اين ميراث را بر دوش كشيد. حضور و ماندگاري او در خانه ترانه، نشان از تعهدي داشت كه در پشتِ هر ترانهاش جاري بود. او با برگزاري جلسات مستمر، از دلِ تجربههاي شخصي و حرفهاي خود، كلماتي را ميآفريد كه در جان مخاطبش مينشست و هرگز از ياد نميرفت. خانه ترانه، براي او فراتر از يك انجمن بود؛ او در آنجا، هويتسازي را ميآموخت و به نسلِ جوان ميآموخت كه چگونه با كلمات، ميهنشان را پاس بدارند. اين تعهدِ او به واژه، ريشه در باوري داشت كه در آن، ترانه چون امانتي بود كه بايد به نسلِ بعد سپرده ميشد؛ امانتي كه در آن، ايران نه به عنوان يك وطنِ جغرافيايي كه به عنوان يك هويتِ فرهنگي تعريف ميشد.
اما عميقترين سروده او درباره ايران، قطعهاي است كه در آن، ايران را در مرگ، رويينتن ميبيند؛ جايي كه مرد و زنش، تلفيقي از ابريشم و آهن شدهاند. در اين سروده، مرگ پايان نيست، بلكه شوق زندگي است و ايران، با تمام شكستها و بغضهايش، همچنان پايدار مانده است.
ايران در شعر او، هرگز نميميرد؛ در هر مرگ، رويينتنتر ميشود و از هر خاكستري، فردايي سپيد ميروياند. اين نگاه، ريشه در باوري ديرين دارد كه ايران را ققنوسي ميداند كه از خاكسترِ خود، بار ديگر سر برميآورد و با هر شكست، استوارتر از پيش، به زندگي ادامه ميدهد:
«ايران به شوق زندگي در مرگ، رويين تن شده
مرد و زنش تلفيقي از ابريشم و آهن شده
ايران…
فداي اشك و خنده تو
دلِ پر و تپنده تو
فداي حسرت و اميدت
رهايي رمنده تو
اگر دل تو را شكستند
تو را به بند كينه بستند
چه عاشقانِ بينشاني
كه پاي درد تو نشستند
كلام شد گلوله باران
به خون كشيده شد خيابان
ولي كلام آخر اين شد
كه جان من فداي ايران
تو ماندي و زمانه نو شد
خيال عاشقانه نو شد
هزار دل شكست و آخر
هزار و يك بهانه نو شد
به خاك خسته تو سوگند
به بغض خفته دماوند
كه شوق زنده ماندن من
به شادي تو خورده پيوند»
در اين قطعه، ايران با سوگند و بغض دماوند پيوند خورده است. يداللهي از رويينتني ايران در برابر مرگ سخن ميگويد و نشان ميدهد كه اين سرزمين، با همه سختيها، باز هم مانده است. ايران در شعر او، هرگز نمرده است؛ او در مرگ، شوق زندگي را جسته و در خاك خسته، پيوند شادي را يافته است. به خاك خسته تو سوگند و به بغض خفته دماوند؛ اين سوگندها، تمامِ باورِ شاعر را به جاودانگي ايران در خود خلاصه كردهاند. دماوند در اينجا، نه فقط يك كوه كه نمادِ ايستادگي در برابر هر زلزلهاي است؛ زلزلهاي كه هرچند ويرانگر باشد، اما هرگز نميتواند ايمان به ماندگاري ايران را از دلِ اين مردم بزدايد. بغض خفته دماوند، تمامِ غمهايي است كه در سينه اين كوه، چون انباري از خاطرات و آرزوها، به خواب رفته است؛ انباري كه با هر سوگند، بيدار ميشود و شوق زندگي را با شادي ايران پيوند ميزند.
افشين يداللهي در بيست و پنجم اسفند ۱۳۹۵، در مسير تهران، در يك سانحه رانندگي جان خود را از دست داد. او در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام گرفت، اما آنچه از او برجاي ماند، كتابهايي چون «امشب كنار غزلهاي من بخواب»، «جنون منطقي» و ترانههايي است كه هنوز هم در خاطر جمعي اين سرزمين، چون چراغي روشن ميدرخشند. «از پارس تا خزر» او، امروز نيز در گوش تاريخ ميپيچد؛ ترانهاي كه در آن، ايران در تبار و عشق تعريف شده است. اين تبار، در كلام او، زنده و جاري مانده است تا هر نسلي كه ميآيد، بداند كه ايران را نه در جغرافيا كه در عشق بايد جست.
علی اصغر شعردوست