1405/04/10
:: در قم، شهري كه گنبدش از دو سوي تاريخ ميدرخشد، محمدعلي مجاهدي، متخلص به پروانه، در سال ۱۳۲۲ پا به عرصه حيات نهاد. در خانهاي كه پدرش با عشقي ديرينه به اهل بيت هرگز خواندن زيارت عاشورا در آن خانه را ترك نميكرد. عشق به خاندان رسالت چونان جانمايهاي در جانِ فرزند نشست و بعدها به جايي رسيد كه اين پسر، محمدعلي مجاهدي، به پدر شعر آييني كشور ملقب شد. پس از گذراندن تحصيلات حقوقي و حوزوي، به بررسي متون منظوم پارسي و تحقيق درباره شعر آييني پرداخت. اين كاوشِ علمي، نه تنها او را از شعر دور نكرد، بلكه بر عمق و ژرفاي آن افزود. آثاري چون «شكوه شعر عاشورا» و «سيماي مهدي موعود (ع) در آيينه شعر فارسي»، گواهي بر اين رويكردِ پژوهشي – شاعرانهاند كه در آن، دانش و ذوق در هم آميخته و حاصلي جز شعرِ انديشهپرور به بار نياورده است.
حضورِ ايران در شعر پروانه، از ژرفاي تار و پود وجودش سر برميآورد؛ زمزمهاي دروني كه در بيتهاي آغازين، تمامِ هستي شاعر را دربر ميگيرد:
«ايران اي ايران بود و نبودم
تابيده مهرت در تار و پودم
قربان نامت روح و جان و تن
دور از تو بادا دست اهريمن
اي نقش جامت مهر تابانم
روشن شد از تو فانوس جانم
شبنم از مهرت گردد اقيانوس
اي راز رويش در بال ققنوس»
در اين قطعه، بودن و نبودن با مهرِ ايران پيوند ميخورد و تار و پودِ وجودِ شاعر، با عشق به اين سرزمين، بافته ميشود. پروانه در اين سروده، ايران را از جغرافيا فراتر ميبرد و به حقيقتي روحاني بدل ميكند كه در فانوسِ جان او روشني بخشيده است. شبنم با مهر ايران به اقيانوس بدل ميشود و ققنوسِ اسطورهاي، در بالهاي خود، راز رويش ايران را حمل ميكند. قربان نامت روح و جان و تن؛ اين مصرع، تمامِ عهدِ شاعر با ايران است. عهدي كه در آن، «دست اهريمن» از اين سرزمين دور داشته ميشود و «نقش جام» ايران، چون «مهر تابان»ي، در جانِ شاعر ميدرخشد.
اين نگاه، وطن را از خاك و مرز فراتر ميبرد و به اسطوره و ايمان و عشق پيوند ميزند. پروانه در اين تصاوير، ايران را چونان حقيقتي جاودانه مينگرد كه هر بار در تاريخ، از خاكسترِ خويش سر برميآورد. اين همان ققنوسي است كه در بالهايش، راز رويشِ دوباره را حمل ميكند. اين رويش دوباره، همان بود و نبودي است كه در آغازِ شعر آمده است؛ چرخهاي از مرگ و زندگي كه در آن، ايران همواره از دلِ بحرانها، با قامتي استوارتر سر برميآورد. «فانوس جان» شاعر از اين «مهر» روشن ميشود و «شبنم» وجودش به «اقيانوس» ميپيوندد؛ پيوندي كه در آن، «جزئي» در «كلي» و «فاني» در «جاويد» گم ميشود.
در ديگر سرودههاي او، اين يكپارچگي همچنان جاري است. او از كعبه و ابابيل و سجيل سخن ميگويد و نشان ميدهد كه ايمان و حماسه در شعر او، با تاريخ و اسطوره در هم تنيده شدهاند:
«عالمي گو سپهِ ابرهه باشد، غم نيست
كعبه سجيل و ابابيل خودش را دارد
شعر، اين گستره عرشي رازآلوده
آسماني است كه جبريلِ خودش را دارد
ساحت وحي ز جولانگه ما بيرون است
اي بسا آيه كه تأويل خودش را دارد
عشق، متني است كه پرحاشيهتر از او نيست
گرچه هر قصه، اباطيل خودش را دارد»
در اين قطعه، كعبه و سجيل و ابابيل، مضمون روايت قدرم و قرآني اصحاب فيل را احضار ميكند و شعر با عرش و جبريل و وحي در هم ميآميزد. پروانه در اين فضا، عرصهاي ميآفريند كه در آن، ايمان و حماسه در هم تنيدهاند. كعبه در اين تصوير، فراتر از يك قبله، نمادِ ايستادگي در برابر هر ابرههاي است و سجيل و ابابيل نيز، فراتر از سنگهايي از آسمان، نشانههاي نصرتِ الهي در برابر كفر و تجاوز هستند. او در اين سروده، از «ساحت وحي» سخن ميگويد و «جولانگاه» خود را از آن بيرون ميداند؛ گويي كه شاعر، در اين «فضاي عرشي»، تنها به «تأويل» و «تحليل» ميپردازد و از «اباطيل» و «تحميل» دوري ميگزيند و در اين ميان، ايراندوستي پروانه در فضاي عرشي شعرش جاري است، بيآنكه نياز به اشارهاي جداگانه داشته باشد.
در بيتي ديگر، اين عشقِ دروني، با بياني ديگر، جاري ميشود:
«مثل هر قصه كه تأويل خودش را دارد
اين غزل شيوه تحليل خودش را دارد
راه مطرحشدن و شهرهشدن بسيار است
هر كسي شيوه تحميل خودش را دارد»
پروانه در اينجا، از تأويل و تحليل و اباطيل سخن ميگويد كه گاهي تحميل ميشود، اما در اين ميان، ايران نيز تأويل خود را دارد و تأويلي كه به تحميل نياز ندارد. اين نگاه، وطندوستي را به يك حقيقتِ دروني بدل ميكند كه نيازي به فرياد و شعار ندارد. پروانه، با اين رويكرد، نشان ميدهد كه شعر آييني ميتواند حماسي و ميهني نيز باشد، اما اين حماسه و ميهندوستي، از دلِ ايمان و عشق به اهل بيت برميخيزد و در فضاي عرشي ِشعرش، به صورتِ طبيعي، جاري ميشود. ايران در شعر او، نه يك موضوع كه يك حقيقتِ روحاني است كه در جانِ شاعر، چونان شبنمي، به اقيانوسِ بيكرانِ عشق و ايمان ميپيوندد. اين پيوند، از سرِ شناخت و عشق است؛ شناختي كه در آن، ايران و ايمان دو روي يك سكهاند و شعر آييني براي بيان اين يگانگي، زباني طبيعي است و اين، بزرگترين دستاورد او در ادب معاصر ايران است: وطني كه در شعر او، از حدِ يك سرزمين فراتر ميرود و به حقيقتي جاودانه بدل ميشود كه در هر عصري، با جلوهاي تازه، در كلام شاعران آييني متجلي ميشود. شعري كه در آن، بود و نبود با مهرِ ايران گره ميخورد و تار و پودِ وجود را به ققنوسي بدل ميكند كه هر بار از خاكسترِ خويش، رويشِ دوباره را آغاز ميكند.
علی اصغر شعردوست