خانه/همه/آرشیو/عمومی/بيژن سمندر و غزلي كه در فراق وطن سروده شد
آرشیو , عمومی

بيژن سمندر و غزلي كه در فراق وطن سروده شد

بيژن سمندر و غزلي كه در فراق وطن سروده شد

1405/03/31

:: «اين خانه قشنگ است، ولي خانه من نيست // من خانه به دوشم». اين مصرع، نه يك بيت عاشقانه كه خلاصه تمام سرگرداني مردي است كه از خاك شيراز جدا شد، اما هيچ‌گاه ايران را از ياد نبرد. بيژن سمندر، هنرمندي چندوجهي از تبار خاندان اصيل شيرازي، در ۲۶ خرداد ۱۳۲۰ در محله دروازه اصفهان ديده به جهان گشود. در خانواده‌اي كه پدرش داروساز و مادرش از فرهيختگان روزگار بود، با تار و شعر و فرهنگ ايراني عجين شد. در دبيرستان سلطاني شيراز، علي‌محمد كامراني راه او را گشود و او در سايه آن تشويق‌ها، در سه رشته خط و خوشنويسي، ادبيات و موسيقي در سطح كشور به رتبه اول دست پيدا كرد و به اروپا اعزام شد.
بيژن سمندر با برادرانش كاووس و سيروس، گروه «برادران سمندر» را بنيان نهاد؛ گروهي كه در آن، تارِ بيژن با فلوتِ سيروس و تنبك كاووس، آثار گوش‌نوازي مي‌آفريد كه تا سال‌ها در خاطرِ شيرازي‌ها باقي ماند. اما سمندر، تنها نوازنده نبود. دكتراي ادبيات را از دانشگاه تهران گرفت و چندي بعد، با عشق به معماري، دكتراي معماري را از واشنگتن دي‌سي. آدمي كه هم از وزنِ شعر مي‌گفت و هم از هندسه بنا، جهاني وسيع را در خود جاي داده بود؛ جهاني كه در آن، هنر و علم به هم مي‌رسيدند و از اين پيوند، آثاري ماندگار‌ زاده مي‌شدند.
اما آنچه بيژن سمندر را از بسياري از هنرمندان هم‌عصرش متمايز مي‌كند، «گويش شيرازي» است. او بنيانگذار سرودن شعر به اين گويش بود. «اِي شهر شاعر پرورو، شيراز از گل بهترو، كو شاعِرو، كو دِلبرو، كو ساقي و كو ساغرو». اين قطعه كه سال‌ها بر زبان مردم شيراز جاري بود، فريادِ هويتِ يك ديار در كالبدِ كلماتِ شيرينِ شيرازي است. سمندر، خود آموزگار اين حقيقت بود كه هر ديار، با زبان خودش، جهاني جداگانه دارد و اگر از آن غافل شويم، بخشي از هويت‌مان را به باد داده‌ايم. از همين رو، «شعر شيراز» و «شعر شهر» را تاليف كرد تا فرهنگ عاميانه و گويش مردم شيراز را چون گنجي از فراموشي برهاند و چه نيكو گفت كه «بهتر است اكنون در مورد خود پژوهش كنيم و اثر به جا بگذاريم تا بعدها خارجي‌ها در مورد ما پژوهش كنند». اين جمله، هشداري بود به نسلِ خويش كه مبادا ميراثِ خود را به دست بيگانه بسپارند.
روزگاري كه از خاك شيراز دور بود، در غربت هم دست از خلاقيت برنداشت و «ميكس شعر» را پديد آورد؛ كتابي كه هر بيت آن از يك مصراع فارسي و يك مصراع انگليسي سروده شده است. اين، كوششي بود براي نزديك‌سازي دو فرهنگ، دو زبان و دو جهان. اما هر قدر در واشنگتن، معماري آموخت و از فرهنگ ايران سخن راند، دلش در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي شيراز، در بوي نارنج و نسيم دروازه اصفهان، در زير چلچراغِ شاه‌چراغ، گم بود. اين درد جدايي، در سروده‌هايش چون زخمي كهنه، هر بار باز مي‌شكفت:
«اين خانه قشنگ است، ولي خانه من نيست
من خانه به دوشم
اين خاك فريباست ولي خاك وطن نيست
در آن به چه كوشم؟
همسايه، زبان من سرگشته نداند
من با كه بجوشم؟
هر در كه زنم تا لب خود باز گشايم
پرسند كه تو اهل كجايي؟
دانند چه بر روز وطن آمده زين روي
من از تو چه پنهان، غمگين و خموشم
اي واي چرا هموطن از من بگريزد
هم صحبت و همدرد من از من بگريزد
من با كه نشينم، من با كه بنوشم؟
اي كاش وطن زود از اين غم به در آيد
اين شام سحر گردد و اين غصه سرآيد
تا من به صد اميد بگيرم ره خانه
دست از همه دارايي اين خطه بشويم
چشم از همه زيبايي اين خاك بپوشم
اين خانه قشنگ است، ولي خاك وطن نيست
من خانه به دوشم»
در اين قطعه، غربت به تلخ‌ترين شكل خود ترسيم شده است: خانه‌اي قشنگ اما بيگانه، خاكي فريبنده، اما از آنِ خودش نبودن، زبان همسايه‌اي كه او را نمي‌فهمد. اين غزل، روايت مردي است كه با تمام وجود، ايران را با خود به دوردست‌ها برده، اما دريافته كه ايران، در غربت، چون بوي نارنجي است كه در هوايي ديگر، هرگز به مشام نمي‌رسد و در جاي ديگر، با زباني ساده‌تر و غم‌آميزتر، فاصله ميان خود و وطن را چنين به تصوير مي‌كشد:
«من و تو مثل دو اقليم جدا
در دو سوي كره سرگردانيم
من و تو مثل دو سياره دور
گاه پيدا و گهي پنهانيم
من و تو فاصله‌مون خيلي زياده وطنم
بين ما نامه‌رسون، ابر و باده وطنم»
در اين ابيات، «وطن» نه تنها يك سرزمين كه «نامه‌رسان» است؛ همان چيزي كه ارتباط ميان «من» و «تو» را ممكن مي‌سازد و «تو» همان ايران است؛ كوهي كه اگر توفان بشود، باز مي‌ماند؛ دلش چون دل شير است؛ چون پهنه دريا. سمندر، در اين ديار غربت، با ياد آن كوه، آن شير و آن دريا نفس مي‌كشيد.
سمندر در كار شعر دست به ابتكاري تازه زده بود. در شعر «تمنا» كه از چند چهارپاره تشكيل شده بود، يك مضمون را در ديوان و دفاتر شاعران ديگر جست‌وجو كرده و ابيات دلخواه خود را يافته و هر بيت را با افزودن دو مصراع از خود تضمين كرده است.
به گونه‌اي كه در هر قسمت، مصراع‌هاي اول و سوم از سمندر و مصراع‌هاي دوم و چهارم از شاعران ديگر است و تلفيق آنها در مجموع، شعري دلكش و مطبوع پيش روي مخاطب مي‌نهد. اين ابتكار، نشان از شاعري داشت كه نه تنها در سرودن كه در بازآفريني و همنشيني با سخنوران پيشين نيز دستي توانا داشت.
بيژن سمندر در ۱۷ دي ۱۳۹۷ در ۷۷ سالگي چشم از جهان فروبست. بيماري پاركينسون، سال‌ها او را رنج داده بود، اما تا آخرين نفس، با تار و قلم و شعر، با ايران زندگي كرد. هر چند در ايران، تنها پس از مرگش در شيراز، در تالار حافظ، بزرگداشتي براي او گرفتند و كتاب «كوچ شاعر، شعر شهر» را به يادش منتشر كردند، او در دل شيرازي‌ها زنده است؛ در همان غزل‌هايي كه با گويش شيرازي سرود، در ترانه‌هايي از او كه خوانندگان بزرگ، از احمد ظاهر تا داريوش و داوود مباركي، خواندند و در همان ترانه مشهورش، «گل سنگ» با اجراي چندين خواننده بين‌المللي، هنوز هم در خاطر بسياري مي‌درخشد.
بيژن سمندر، شاعرِ «خانه به دوشي» بود. شاعري كه در دوري از وطن، ايران را با تمام وجود در شعرش خانه داد و اين، بزرگ‌ترين ميراث او است: نشان دادن اينكه ايران، اگرچه در جغرافيا گم مي‌شود، اما در شعر، در موسيقي، در يادِ مشتاقان، هرگز رنگ نمي‌بازد. يادش گرامي باد.

 

علی اصغر شعردوست

 

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .