1405/03/16
:: آخرين باري كه نفسش يخ زد، نه از سرماي مسكو كه از ياد سرزميني بود كه هر روز در غبار غربت گمتر ميشد. ابوالقاسم لاهوتي در بستر بيمارستان، پيش از آنكه چشم از جهان فروبندد، خورشيد را صدا زد: «خورشيد من كجايي؟ سرد است خانه من / دور از رخت، سراي درد است خانه من». اين فرياد، خلاصه تمام عمر شاعري بود كه «به جز ايران هيچ چيزي را نميپرستيد» و «گناه كبيرهاش» همين ارادتش به اين خاك بود. او از همان نوجواني كه در كرمانشاه ديده به جهان گشود، آموخت كه زبان تند و تيزش ميتواند طناب دارش باشد. در تهرانِ سالهاي ۱۲۸۸، شبنامههاي ژلاتيني را با دست خود چاپ ميكرد و در بمبگذاري عليه محمدعلي شاه، دستي بر آتش داشت. اما هرچه رفت و بازگشت، از استانبول تا باكو و مسكو، و هرچه تبعيد و وزارت و سكوت و فرياد، يك چيز هرگز تغيير نكرد: «فداي نام تو، بود و نبودم؛ ميهناي ميهن».
لاهوتي در روزگاري كه هنوز نامي از پهپاد و جنگ تحميلي سوم نبود، با همان آتش دروني ميسرود: «دستي كه بيازد به تو در زير فلك نيست / ور هست چنين دست پليد از بدن افتد». اين بيت، امروز كه آسمان ايران با زمزمه موشكهاي دشمنان طنينانداز شده، همچون تيغي برّنده بر گلوي هر متجاوزي سنگيني ميكند. ملت ايران، كه از ديرباز «هر سر كه به نقصان حيات تو كند كار / با دست دليرانه ملت زِ تن افتد» را با تن خود آزموده، در اين روزهاي هجوم تركيبي، همان شعار را با زباني تازه تكرار ميكند. لاهوتي نه شاعر جنگهاي تحميلي كه شاعر «ظلمناپذيري» بود؛ او در ديار غربت، به ما آموخت كه «در برابر جور زمانه» راهي جز «تكاپوي آينه و حماسه» نيست، و «براي ستردن ننگ از دامن وطن» بايد «قلم را زمين نهاد» آنگاه كه از تيغ تيزتر باشد.
او در آن شبهاي سرد مسكو، وقتي «نواي گل» را ميشنيد، تمام زمستان را بهار ميديد:
«تو چون چهچه زني در فصل دي بوي بهارآيد / به گلزار وطن يا رب بماني بيخزان، اي گل»
«تو با اين چهر مهرافزا تو با اين لحن شوقآور / شبستان مرا امروز كردي گلسِتان، اي گل»
«نگه كن تا جوانان را نوايت چون به وجد آرد / تو، كاينسان پير چون من را، دهي روح جوان، اي گل»
اين «گل» همان ايران بود؛ همان «كشور پير اما پير عاليشأن» كه در بيتي ديگر چنين درودش فرستاد:
«بشنو آواز مرا از دور اي جانان من /اي گراميتر ز چشمان خوبتر از جان من / اولين الهامبخش و آخرين پيمان من / كشور پير من اما پير عالي شأن من / طبع من تاريخ من ايمان من ايران من»
و در فراقش چنان گريست كه گويي «تار و پود هستياش» از ياد او با ايـن ترانـه جاويدش ميگسلد:
«تنيده ياد تو در تار و پودم، ميهناي ميهن / بود لبريز از عشقت وجودم، ميهناي ميهن / تو بودم كردي از نابودي و با مهر پروردي / فداي نام تو بود و نبودم، ميهناي ميهن / به هر مجلس به هر زندان، به هر شادي، به هر ماتم / به هر حالت كه بودم با تو بودم، ميهن اي ميهن / اگر مستم اگر هشيار اگر خوابم اگر بيدار / به سوي تو بود روي سجودم، ميهناي ميهن / به دشت دل گياهي جز گل رويت نميرويد / من اين زيبازمين را آزمودم، ميهناي ميهن»
اينها نه ابيات عاشقانه معمولي، كه پيماننامه عهدي است كه با نسلها بسته شده. لاهوتي در ۱۹۵۰، از مسكو، براي تمام ايرانيانِ هميشه، وعده داد كه «بدخواه تو هر كه بود، نام سياهش از دفتر اهل از من افتد» و «افتادن بدخواه تو امريست محقق». امروز كه دشمنِ تركيبي جنگ تحميلي سوم، از هر سو خنجر كشيده، باز همان وعده را از گلوي هر كوچه و هر مسجد ميشنويم. لاهوتي در همان نامه مشهورش به «عيسايف» اعتراف كرد: «با كمال افتخار ميگويم كه از هيچ دولتي پول قبول نكردهام و به هيچ دولتي تكيه ننمودهام، مگر به خلق ايران خودم». او كه وزير فرهنگ تاجيكستان شوروي بود و معاون ماكسيم گوركي، هرگز طعمه زر و زور نشد. و ما امروز، در سنگرهاي فرهنگ و سياست و ميدان، همان راه را ميرويم: «تو شمع جهاني، نتواند كشدت كس / ظلمت ز چنين قصه به هر انجمن افتد».
لاهوتي در ۲۵ اسفند ۱۳۳۶، در گورستان نووودويچي مسكو آرام گرفت، اما روحش در هر بيتي كه از «ميهن» سرود، جاويدان ماند. خوانندگاني چون احمد ظاهر، اكبر گلپايگاني و عليرضا افتخاري، بعدها اين اشعار را دوباره بر زبانها انداختند، اما مهمتر از آن، ملتي است كه امروز در برابر هيمنه دشمن، با همان ايمان لاهوتي فرياد ميزند: «طبع من، تاريخ من، ايمان من، ايران من».
علی اصغر شعردوست