1405/03/11
:: در توفان زمانه ما كه كفر و استكبار چهره جهان را سياه كرده بودند، سلمان هراتي پديدار شد تا ثابت كند وطن، تنها يك تكه خاك نيست، بلكه جانِ بيدارِ يك ملت است. او شاعري بود كه از دلِ رنج و مظلوميت برخاست و قلمش را به شمشيرِ حقيقت تبديل كرد. هراتي با دروني سرشار از مهرِ امام زمان(عج)، ميكوبيد بر طبلِ بيداري و نشان ميداد كه درختِ ايران، هرچند در ميانِ دوزخِ اشباحِ هولناك جهاني استوار مانده است. او وطن را نه به عنوان يك مفهومِ انتزاعي، بلكه بهمثابه يك «مظلومِ توانا» و «درختِ گردوي كهنسال» معرفي كرد كه ريشههايش در خونِ شهدا و شاخههايش در آسمانِ آرمانهاست.
هراتي، شاعرِ تكرارِ فريادِ «بگذار گريه كنم» بود، اما اين گريه، نه براي شكست، كه براي عشق و ايستادگي بود. او در شعرِ «دوزخ و درختِ گردو»، با نگاهي تيزبين، تقابلِ بينِ «من»ِ فرزندِ مظلوم و «دنياي ظالم» را ترسيم ميكند. اين دنياي ظالم، جهاني است كه انسانِ پا برهنه را در زباله فراموشي رها كرده و در حمايت از نوعِ خويش، چنان سقوط كرده كه حتي جانورانِ در معرض انقراض بر انسانِ مدرن ترجيح داده ميشود. هراتي ميداند كه در اين دوزخِ جهاني، تنها تكيهگاهِ ما، همان «درختِ گردو» است كه با سادگي عجيب و استواري بينظير، در برابرِ توفانهاي تاريخ ايستاده است. او نشان ميدهد كه چگونه امريكا و رژيمِ صهيونيستي با ايجادِ ترس و ويراني، سعي در قطعِ ريشههاي اين درخت دارند، اما ايران با تكيه بر «صلوات» و «نامِ علي»، غيرقابلِ نابودي است:
«دنيا دوزخ اشباح هولناك است
و تو آن درخت گردوي كهنسالي
و بيش از آنكه من خوف تبر را نگرانم
تو ايستادهاي
بگذار گريه كنم
نه براي تو
كه عشق و عقل در تو آشتي كردهاند
كه دستهاي تو سبز است
و آسمان تو آبي
و پسران تو
مردان نيايش و شمشيرند
و مادران صبوري داري
و پدراني به غايت جرأتمند
و جنگلهايي درنهايت سبزي و ايستادگي
و درياهايي
با جبروت عشق هماهنگ
نه براي تو
كه نام خيابانهايت را شهيدان برگزيدهاند»
هراتي فرياد ميزند كه پايانِ بيقراري ايران، پايانِ زمين است و ايستادنِ او، درسِ زندگي براي جهانيان است. او در اشعارش، «وطن» را با «درختِ گردو» و «آسمان» پيوند ميزند و نشان ميدهد كه چگونه خونِ شهدا، بذرِ سبزي آينده را در دلِ خاك ميهن ميكارد:
«بگذار گريه كنم
نه براي تو
كه وقتي مرگ
از آسمان حادثه ميبارد
تو جانب عشق را ميگيري
اي كشتزار حاصلخيز
در باغهاي تو خون
گلسرخ ميشود
و كالوخ گندناك
در تو معطر شد و سنبله بست
شگفتا چگونه آب و عطش را دوست بدارم
اي شكيباي شكوهمند
چندين تابستان است
كه در خون و آفتاب ميرقصي
كجاي زمين از توعاشقتر است
اي چشمانداز روشن خدا
در كجاي جهان
اين همه پنجره براي تنفس باز شده است»
نگاهِ هراتي به وطن، نگاهي عميقا معنوي و ريشهدار است. او ايران را «پورياي ولي» مينامد و نشان ميدهد كه مظلوميتِ ايران، نه ضعف، بلكه نشانِ خالص بودن و دوري از آلودگيهاي قدرتهاي استعماري است. او هشدار ميدهد كه اگر ما به خوابِ غفلت برويم، دشمنان با استفاده از ابزارهاي مدرنِ فرهنگي، روحِ مقاومت را از بدنِ ملت جدا ميكنند. اما اگر بيدار شويم و به ريشههاي اعتقادي خود پايبند بمانيم، پيروزي قطعي است. او نشان ميدهد كه چگونه شهادت، معطرترين گلهاي اين باغِ ابدي است:
«اي رويين تن متواضع
اي متواضع رويين تن
اين ميزبان امام
اي پورياي ولي
اي طيب، اي وطن من!
درختان با اشاره باد
بر طبل جنگل سبز ميكوبند
كباده بكش
علي را بخوان
صلوات بفرست!»
سبك ادبي هراتي، آميزهاي از سادگي زباني و عمقِ محتوايي است. او واژگان را ميچيند تا صداي قلبِ مردم را بشنود. او در نقدِ زندگي مدرنِ غربي، نشان ميدهد كه چگونه انسانِ مدرن، با وجودِ پيشرفتهاي تكنولوژيك، راهِ دلش را گم كرده است. هراتي ميگويد كه ما نبايد مانندِ آنها باشيم؛ بلكه بايد مانندِ درختِ گردو، با ريشههاي عميق در خاك مقدس، ايستادگي كنيم. او شاعري بود كه با «عربده جانوري» مخالف بود و ترجيح ميداد با «زمزمه عشق»، دلها را به سمتِ حق بكشاند. ميراثِ سلمان هراتي، آيينِ پيوندِ «كباده» با «طبلِ جنگل» است؛ او نشان داد كه چگونه با خواندنِ نامِ علي (ع) و فرستادنِ صلوات، ميتوان بر طبلِ تاريخ كوبيد. او شاعري بود كه تنكابن را به كعبه مقاومت تبديل كرد و با «پاي برهنه» اما «دلِ آتشين»، نشان داد كه ايستادگي در برابرِ دوزخِ جهان، تنها با تكيه بر عشق و ايمان ممكن است. يادش گرامي كه تا واپسين نفس، پاسدارِ حريمِ عشق و ايثار باقي ماند.
علی اصغر شعردوست