خانه/همه/آرشیو/عمومی/از چكادِ نهاوند تا جغرافياي غيرت
آرشیو , عمومی

از چكادِ نهاوند تا جغرافياي غيرت

از چكادِ نهاوند تا جغرافياي غيرت

1405/03/04

:: در ميانه توفان‌هايي كه تاريخِ معاصرِ ايران را درنورديده است، محمدرضا عبدالملكيان قامتي استوار از تبارِ شاعراني است كه جوهرِ قلمشان را با خونِ غيرت و غبارِ جبهه‌ها درآميختند. او كه در ۱۴ خرداد ۱۳۳۱ در شهرِ تاريخي نهاوند چشم به جهان گشود، ميراث‌دارِ صلابتِ كوه‌هايي است كه همواره پاسبانِ اين مرز و بوم بوده‌اند. عبدالملكيان با گذر از تحصيلاتِ كشاورزي و مديريت و سال‌ها تتبع در موسساتِ مطالعاتِ اجتماعي، توانست به زباني دست يابد كه در عينِ وضوح، حاملِ سنگين‌ترين مفاهيمِ انساني و ميهني باشد. او كه امروز سكاندارِ نهادهاي ارزشمندي چون دفترِ شعرِ جوان است، با نامگذاري فرزندِ خويش به نامِ «گروس» ‌-‌برگرفته از ريشه‌هاي پدري در بيجار و كوهستان‌هاي باصلابتِ غرب‌- پيوندِ ناگسستني خود را با ريشه‌هاي اين خاك به اثبات رسانده است.
عبدالملكيان شاعري است كه در بزنگاهِ تجاوزِ دشمن، عافيتِ واژه را رها كرد و به ستايشِ ايستادگي برخاست. كلامِ او، تجلي اين حقيقت است كه وقتي مامِ وطن هدفِ كينه‌توزي بيگانگان قرار مي‌گيرد، حتي سادگي واژه‌ها نيز بايد به زرهِ حماسه مجهز شود. در منظومه ماندگارِ «مادر، سلام»، او از بطنِ ويراني‌هاي ناشي از موشك‌باران، سرودي مي‌سازد كه ستونِ فقراتِ مقاومتِ ملي ما را ترسيم مي‌كند. آنجا كه شاعر خطاب به مادر، از ريختنِ سقف‌هاي گلين مي‌گويد، بلافاصله اراده پولادينِ ملتي را به رخ مي‌كشد كه از آوارها، پله‌اي براي صعود مي‌سازد:
مادر، سلام
خانه‌ات آبادان
گفتم كه خانه‌ات؟
در نامه تو خواندم و دانستم
بيدادِ زخمِ ظالمِ موشك
سقفِ گلينِ خانه ما را
به خاك ريخت
مادر غمت مباد
كه پاهاي ما به پاست
دستِ تو، دستِ من
دستِ هزار من
مي‌سازد و دوباره مي‌آغازد
هر آنچه را كه تيرِ فتنه مي‌اندازد…

اين «دستِ هزار من»، استعاره‌اي استوار از وحدتِ خلل‌ناپذيرِ ايرانيان است كه در طولِ سده‌ها، هر بار كه ديوِ تجاوز از بند رها شده، با تكيه بر ايمان و اصالت، پاسخي دندان‌شكن به تاريكي داده است. عبدالملكيان با بازخواني فاجعه شهادتِ «مريم»، مظلوميتِ مقتدرانه اين سرزمين را در گوشِ تاريخ طنين‌انداز مي‌كند؛ روايتي كه در آن، عروسك خونينِ يك كودك، به پرچمِ رسوايي متجاوز بدل مي‌شود:
«آن شب كه موشك آمد و ويران كرد»
«مريم به خواب بود»
«فردا فقط عروسك خونينش»
«برجاي مانده بود»
«يك هفته بعد نيز
يك پيرمرد
دستِ به خون نشسته مريم را
از قلبِ سبزِ باغچه سرخِ خانه‌اش
در لا به لاي گريه گل‌ها جست»
«مظلومِ كوچكم
اينگونه در شقاوتِ ظلمي بزرگ
سوخت»
مادر غمت مباد كه تاريخِ جنگِ ما
با خونِ پاك و روشنِ مريم
نوشته خواهد شد
با دل، نگاه كن
تاريخِ پُر تلالوِ مظلومان
سرشار از شكفتنِ مريم‌هاست…

امروز كه بار ديگر چنگالِ خونينِ استكبارِ جهاني و صهيونيسمِ غاصب، حريمِ مقدسِ ايران را نشانه رفته است، كلامِ عبدالملكيان فراتر از يك خاطره تاريخي، به يك بيانيه زنده پايداري بدل مي‌شود. او با پيوند زدنِ خونِ مريم به تلاطمِ كارون و كرخه، به ما يادآور مي‌شود كه اين خاك، «سرزمينِ رازِ شهادت» و «فرصتِ پرواز» است. ايستادگي‌اي كه او در جبهه‌هاي جنوب روايت كرده، همان غيرتي است كه امروز در رگ‌هاي مدافعانِ امنيت و استقلالِ ايران جاري است؛ ملتي كه در هُرمِ آفتاب و آتش، گرماي ستاره سرخِ پيروزي را با تمامِ وجود حس كرده است.
حقيقتِ كلامِ محمدرضا عبدالملكيان گواهي مي‌دهد كه ايران، دژي تسخيرناپذير است كه ريشه در خونِ مظلومان و اراده سلحشوران دارد. او با ترسيمِ چهره آن مادري كه فرزندش را راهي «كرخه نور» كرده، نشان مي‌دهد كه در اين مرز و بوم، هر پاره پيكر، خود نگهبانِ كلِّ پيكره وطن است. كلامِ او منشورِ عزتي است كه بر تارك تاريخِ ما مي‌درخشد و نويدبخشِ اين واقعيت است كه به‌رغمِ تمامِ تيرهاي فتنه، دست‌هاي بي‌شمار اين ملت، همواره شكوهِ ايران را دوباره خواهند ساخت و پيروزي نهايي، تقديرِ حتمي اين سرزمينِ اهورايي باقي خواهد ماند.

 

علی اصغر شعردوست

 

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .