1405/02/31
:: در پهنه ادبِ معاصرِ ايران، يدالله مفتون اميني قامتي استوار و ستبر است كه توانسته است ميانِ ساحت ملموس زندگي و آرمانهاي بلند حماسي، پيوندي ناگسستني برقرار كند. او كه از پيشگامانِ پيوندِ سنت و نوگرايي است، در آثارش نه با واژههاي كلي كه با ذرات هستي از شكوهِ ميهن سخن ميگويد. مفتون شاعر لحظههاي نابي است كه در آن، پديدههاي طبيعي به مفاهيمي انساني، ميهني و آرماني بدل ميشوند. او در پي آن است كه روحِ جاري در كالبدِ اين مرز و بومِ پُرگهر را، گاه در پويايي يك نسيم و گاه در استواري يك كوه، رديابي و روايت كند.
در منظومه فكري او، باد صرفا يك پديده اقليمي نيست، بلكه نمادي است از اراده قاطعِ ملت و توفان بيداري كه از اعماقِ هويتِ باستاني اين سرزمين ريشه ميگيرد. مفتون با نگاهي دقيق و حماسي، آمدنِ اين نسيمِ بيدارگر را شكوهي دگرباره براي ايران ميداند:
باد اگر برخيزد از اقصاي اين سامان
رهگذارش كوچههاي زنده خواهد بود
ريشهها را با رهآوردي ترآوا خيس خواهد كرد
او براي هر دلي از سنگ يا از آب
ضربه را تدريس خواهد كرد…
اينجا، شاعر بر حياتبخشي اين جنبشِ ملي پاي ميفشارد. بادِ او، از اقصاي اين سامان يعني از دورترين مرزهاي اين خاك مقدس برميخيزد تا به ريشههاي كهنِ اين تمدن، نويدِ رويشي دوباره بدهد. اما اين بيداري و پويايي، در نگاهِ او نيازمندِ تكيهگاهي استوار و ريشهدار است؛ تكيهگاهي كه مفتون آن را در قامتِ باشكوهِ سهند متجلي ميبيند. او در قصيده مدرنِ خود براي سهند، جغرافياي ايران را به تاريخ، ايمان و اسطوره پيوند ميزند و ميهن را چونان دژي تسخيرناپذير ترسيم ميكند:
«سهند»
برجسته سپيد طهارت
چتر فرودِ زرتشت
افسانه خروج نهنگ از كنار نيل.
آتش به جان برف به دوش
آيينه محدب كولاك قرنها
موي سفيد سينه تاريخ
يك خرمن غنيمت ابريشم را
شام دستبرد، به سوداي شرق و غرب.
يك چادر سپيد اطاعت
در لحظه تقاطع جوهاي سرخ و گرم.
يك عقده بزرگ كتانپيچ
يادآور تصلب ايمان، فراز دار
يك صخره درشت
از آخرين فلاخن پيش از دعاي نوح
آنك قيام روشن اسطورههاي دشت
قطب سفيد غربت مهتاب
آنك
قشلاق واگذاشته سيمرغ،
يك حرمت بلند.
موج منيع كشمكش خون و برف و باد
حجم شرف، سهند
در اين تصويرگري باشكوه، سهند نه تنها موي سپيدِ سينه تاريخ، بلكه حجمِ شرفِ ايران است. مفتون با اشاره هوشمندانه به دستبرد به سوداي شرق و غرب، به درستي بر زخمهاي تاريخي و ايستادگي امروزِ ما در برابرِ زيادهخواهي قدرتهاي استكباري انگشت ميگذارد. او با كلامي حماسي يادآور ميشود كه اين خاك، چترِ فرودِ زرتشت و قشلاقِ واگذاشته سيمرغ است؛ هويتِ مقدسي كه هيچ تندبادي از سوي دشمنان نميتواند سستش كند.
امروز كه ميهنِ ما در ميانه يك كارزارِ سرنوشتساز، هدفِ كينهتوزي مشترك صهيونيسمِ غاصب و امريكاي جنايتكار قرار گرفته است، شعرِ مفتون معنايي دوچندان مييابد. او از يك سو ما را به اهتزازِ پرچم براي برانگيختنِ توفان غيرت فرا ميخواند و از سوي ديگر، چون سهند، به ايستادگي پولادين دعوت ميكند:
با تكان دستمالي باد ميجنبد
ما چرا با اهتزاز پرچم آن را برنيانگيزيم
باد را تقديس بايد كرد…
حقيقت كلامِ مفتون ما را بدين باور ميرساند كه ايران، تركيبي استوار از خروشِ باد و ثباتِ كوه است. پيروزي در اين كارزار و ايستادگي در برابرِ هجمههاي استكبار، در گروِ همان تصلبِ ايماني است كه مفتون در فرازِ چكادِ سهند ميبيند. او يادآور ميشود كه براي حفظِ اين حرمتِ بلند، بايد نبضِ اين سامان را در دستانِ پرچمهاي سرافرازي كه در بادِ حماسه ميرقصند، جستوجو كرد. كلامِ او گواهي است بر اين حقيقت كه ايران، سرزميني شكستناپذير است كه همواره در پناهِ شرفِ خود و با وزش مداومِ بيداري، پيروز و ماندگار باقي خواهد ماند.
علی اصغر شعردوست