1405/02/09
:: به نامِ پروردگارِ جان و خرد؛ آغازي به شكوهِ پايداري و به بلنداي نامِ ابدي ميهن هموطنانِ غيور، ميراثداران حماسه و پاسداران نجيب حريم مهر و غيرت، در اين روزهاي سرنوشتساز و برهه حساس ارديبهشتماه سال ۱۴۰۵ كه خاك لالهگون ميهن در برابر طمعورزي متجاوزان و هجمه بيگانگان، سدي از پولاد و ايمان بنا كرده است، بازخواني ميراث معنوي و حماسي «هوشنگ ابتهاج (سايه) » ضرورتي گريزناپذير است كه از عمق جان يك ملت بيدار برميخيزد. سايه، آن پير روشنضمير و پرنيانانديش گيلان كه جانش در بارانهاي نجيب رشت صيقل يافته و در هياهوي تاريخ پرفراز و نشيب ايران به پختگي رسيده بود، شاعري است كه توانست ميان «عشق فردي» و «درد جمعي» پلي استوار از جنس آگاهي تاريخي بنا كند. او كه در آغاز راه، تحت تاثير جادوي كلام حافظ بود، به سرعت از حصار تكرار رهيد و غزل فارسي را به سلاحي مرصّع در خدمت «وطن» و «پايداري» بدل ساخت، چرا كه معتقد بود در زمانه شكسته شدن چهرههاي همميهنان، نميتوان تنها براي گلهاي ياس و شبهاي مهتابي سرود. سايه به ما آموخت كه «غيرت ايراني» نهتنها در ميدان رزم كه در سطر سطر سرودههاي نجيب و متعهد نيز متبلور است و هنر زماني ابدي ميشود كه بازتاب فرياد فروخورده ملتي در جستوجوي حق باشد. او معمار نوين غزل اجتماعي ايران بود كه شكوه سبك عراقي را با مطالبات سياسي و آرمانهاي انساني روزگار خويش پيوند زد تا غيرت، در قامت واژگاني فاخر، پاسدار مرزهاي معنوي ما باشد. در اين روزهاي پرالتهاب كه بدخواهان اين مرز و بوم، روياي محال تسليم ما را در سر ميپرورند، نجواي جاودانه او در شعر بلند «ارغوان»، فراتر از يك سروده نمادين، به مانيفست مقاومت ملي ما بدل شده است. ارغوان در انديشه بلند سايه، تنها يك درخت نيست؛ بلكه شاخه همخوني است كه از دل تيرگيهاي تحميلي قد ميكشد تا گواهي بر زنده بودن اميد و رويش دوباره صبح صادق باشد. او در اوج غربت و سختي، زماني كه ديوارهاي سرد قصد خفه كردن نفس را داشتند، چنين ايستادگي را فرياد ميزد:
ارغوان شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفتهست هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
ارغوان!
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما ميآيد؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد؟
ارغوان!
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله ميآغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه، بشتاب كه هم پروازان
نگران غم همپروازند
ارغوان!
بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
اين «خوشه خون» كه در كشت شب تيره تاريخ ريشه دارد، همان غيرت مدامي است كه امروز در رگهاي فرزندان ايران ميجوشد تا اجازه ندهد خاك پاك اين تمدن، زير گامهاي نامحرمان آلوده شود. سايه، پير جِدّ و جهد كه حتي در سفرهاي دور و درازش به مسكو و سمرقند نيز هرگز از «باغِ گلِ سرخِ» وطن دل نبريد، پايداري را در غزلِ بينظيرِ «صبر و ظفر» به اوجِ تجلي رسانده است. اين غزل، تصويرِ دقيقِ پهلواني است كه اگرچه در ميانه آتش و خون ميتپد، اما براي رستگاري و نجاتِ آشيان، سيمرغِ وحدت را فرا ميخواند و به ما يادآور ميشود كه نصرتِ نهايي، ثمره صبري است كه با ارادهاي پولادين و غيرتي بيزوال عجين شده است:
اي مرغِ آشيانِ وفا، خوشخبر بيا
با ارمغانِ قول و غزل از سفر بيا
پيك اميد باش و پيامآور بهار
همراه بوي گل چو نسيم سحر بيا
زان خِرمن شكفته جانهاي آتشين
برگير خوشهاي و چو گلِ شعلهور بيا
در خاك و خون تپيدنِ اين پهلوان ببين
سيمرغ را خبر كن و چون زالزر بيا
ما هر دو دوستانِ قديميماي عزيز
اين صبر تا نرفته ز كف چون ظفر بيا
در اين ابيات، «پهلوانِ» سايه همان ايرانِ مقتدر است كه در كشاكش حوادث خونبار بهارِ۱۴۰۵، بهرغم تمام زخمها، سر تسليم فرود نميآورد. اين فراخوان اساطيري به «زال زر» و «سيمرغ»، دعوتي است به آن هويت جمعي و غيرت ملي كه در لحظات خطر، از هزاران جان واحد، يك پيكره شكستناپذير ميسازد. غيرت در قاموس ابتهاج، پيوندي ناگسستني ميان «خاك» و «خون» است كه حتي در تندباد حوادث، مژده ماندگاري سرو خرامان وطن را ميدهد. او با تكيه بر ساختار غزل اصيل و تزريق خون تازه محتواي اجتماعي، به ما يادآوري كرد كه پايداري ما ريشه در تمدني چندهزارساله دارد كه از پس هر خزان، بهاري شكوفاتر را تجربه كرده است:
پيشِ سازِ تو من از سِحر سخن دم نزنم
كه زباني چو بيان تو ندارد سخنم
صبر كن اي دل غمديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن مينالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد؟
من ز بيهمنفسي ناله به دل ميشكنم
امروز، رسالت ما صيانت از آرمانهايي است كه اين پير پرنيانانديش با «ارغوان »هايش برايمان به يادگار نهاد. او به ما آموخت كه اگرچه روزگار گاه «تلختر از زهر» ميشود، اما با برافراشته نگاه داشتن بيرق اميد و تكيه بر غيرت نجيب خويش، ميتوان به شبي «چون شكر» دست يافت. ما با الهام از غزلهاي متعهد و پايداري بيمثال او، اجازه نخواهيم داد كه غبار يأس بر آينه جان ملت بنشيند. ما يقين داريم كه ارغوانهاي ايستاده اين سرزمين، دامن صبح پيروزي را خواهند گرفت و آواز حقطلبي ما از ميان حصارهاي ويران شب، به گوش دورترين ستارگان بيدار آسمان خواهد رسيد. اين راه پيموده شده با خون و غزل، مقصدي جز سرافرازي ابدي ايران نخواهد داشت و نغمههاي فتح ما، سرانجام گوش جهانيان را با طنين استقلال و عزت خواهد نواخت.
بماند اين ريشه در خاك و برافراشته باد نام بلند ميهن؛ كه در سايهسار پايداري، سرود پيروزي ما بر تارك تاريخ حك شده است.
علی اصغر شعردوست