خانه/همه/آرشیو/عمومی/ريشه‌هاي پولادين در آستانه وطن
آرشیو , عمومی

ريشه‌هاي پولادين در آستانه وطن

ريشه‌هاي پولادين در آستانه وطن

1405/02/08

:: به نام آفريدگار مِهر و روشني؛ او كه در خاك ايران، بذر غيرت پاشيد و در جان فرزندانش، شعله جاويدان وطن‌پرستي را برافروخت.
در اين لحظات خطير و پرالتهاب از بهار سال ۱۴۰۵، كه بار ديگر دستِ تطاولِ استكبار و صهيونيسم از آستينِ جنگِ تحميلي سوم برآمده تا ساحتِ قدسي ميهن را بيازارد، ما بيش از هر زمان به بازخواني منشورهاي ايستادگي خويش محتاجيم. در حافظه ادبي ما، نام فريدون مشيري (۱۳۰۵-۱۳۷۹) همواره با لطافت و مِهر گره خورده است؛ اما خطاست اگر گمان كنيم اين زبانِ نرم، در برابرِ بيداد، بي‌سلاح است. مشيري – كه جان‌پرورده خانداني اديب و وارثِ صلابتِ «موتمن‌الملك» بود – در عمق تغزلاتش، حماسه‌اي نجيبانه را نهفته داشت كه امروز در سنگرهاي دفاع از ايران، چون شيپوري بيدارگر طنين‌انداز است.
مشيري معتقد بود شاعر بايد «از درون سنگ، آسمان را ببيند.» امروز، فرزندان غيور اين ملت در نيروي مقتدرِ پدافند و سپاه اسلام، درست در ميانه آتش و سنگ، چشم به آسمانِ بلندِ پيروزي دوخته‌اند. در روزگاري كه دشمن با تمامِ توانِ مادي و رسانه‌اي خود مي‌كوشد بذرِ يأس در دل‌ها بكارد و پيوندِ ميان «انسان» و «خاك» را بگسلد، مشيري با صلابتي برخاسته از ايمان، سوگندنامه ابدي هر ايراني را چنين واگويه مي‌كند:

«من اينجا ريشه در خاكم
من اينجا عاشق اين خاك اگر آلوده يا پاكم
من اينجا تا نفس باقيست مي‌مانم
من از اينجا چه مي‌خواهم، نمي‌دانم
اميد روشنايي‌گر چه در اين تيره‌گي‌ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه مي‌رانم»

اين ابيات، امروز نه يك شعر كه «دكترينِ دفاعي» ماست. «ريشه در خاك بودن» يعني هيچ تندبادي را توانِ جابه‌جا كردنِ اين ملت نيست. مشيري با ظرافتي بي‌نظير، مفهومِ «دفاعِ مقدس» را به معناي پيوند وجودي با وطن گره مي‌زند؛ دفاعي كه مشروط به راحتي و آسايش نيست، بلكه در دلِ «تيرگي‌ها» و در ميانه «دشت‌هاي خشك و تشنه» نيز با قدرت ادامه مي‌يابد. رزمندگان ما كه در اين نبرد 40 ‌روزه، سينه در برابرِ موشك‌هاي كينه سپر كرده‌اند، ترجمان واقعي اين «ماندن» و «راندن» هستند. آنها مي‌دانند كه ايران، نه فقط يك جغرافيا، كه ناموسي الهي است كه حراست از آن، والاترين مرتبه انسانيت است.
تصويرسازي مشيري از فرجامِ اين پايداري، دقيقا همان افقي است كه ما در بهار ۱۴۰۵ به سوي آن گام برمي‌داريم:
«من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي
گل بر مي‌افشانم
من اينجا روزي آخر از سِتيغ كوه چون خورشيد
سرود فتح مي‌خوانم
و مي‌دانم
تو روزي باز خواهي گشت»
در اين كلام، «دستِ تهي» نمادي از مظلوميت مقتدرانه ماست؛ ملتي كه به ابزارِ مادي تكيه ندارد، بلكه قدرتش را از ريشه‌هاي عميقش در حق و حقيقت مي‌گيرد. مشيري به ما نويد مي‌دهد كه از ستيغِ كوه‌هاي سر به فلك كشيده ايران، خورشيدِ فتح سر بر خواهد آورد. اين «سرود فتح» پاداش ملتي است كه بهار را حتي در ميانه زمستان جنگ باور دارد. او در آثاري چون «بهار را باور كن»، «پرواز با خورشيد» و «تا صبح تابناك اهورايي»، همواره بر اين نكته پاي فشرد كه هيچ شامگاهي جاويدان نيست و اراده معطوف به حق، فرجامي جز پيروزي ندارد.
ما امروز، در آستانه اين پيچ تاريخي، با اطميناني قلبي به تأسي از فريدون مشيري اعلام مي‌داريم: ايران ما، خانه خورشيد است و ريشه‌هاي ما در اين خاك مقدس، چنان مستحكم است كه هيچ تيشه و تبر بيگانه‌اي را ياراي آسيب به آن نيست. ما مي‌مانيم، مي‌رزميم و دوباره بر اين دشتِ شسته شده با خونِ عزيزان‌مان، گل صلح و استقلال برمي‌افشانيم.
پيروزي از آنِ صابران و ايستادگان است، كه مشيري خوش سرود:
«و مي‌دانم
تو روزي باز خواهي گشت»
خورشيد ما ز پس دهكده، طالع خواهد شد.

 

علی اصغر شعردوست

 

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .