1405/01/31
:: به نامِ خداوندِ شهيدان و به پاسِ حرمتِ خاك ايران ::
هموطنان غيور؛ پاسداران نجيب اين مرز پرگهر در روزگاري كه برخي مدعيان در خارج از مرزها، دور از تلاطمهاي واقعي، تنها به روايتهاي انتزاعي از وطن بسنده ميكنند، بازخواني زندگي و انديشه مرداني چون دكتر پرويز ناتلخانلري، تفاوت ميان دلسوزي شعارگونه و ميهندوستي اصيل و سازنده را آشكار ميكند. ميهندوستِ واقعي كسي است كه دانش، هنر و توانِ اجرايي خود را در سختترين دورانها وقفِ اعتلاي سرزمينش ميكند و هويت ملي را نه ابزاري براي تفرقه، بلكه پيوندي براي ايستادگي و پيشرفت ميبيند.
پرويز ناتلخانلري (۱۲۹۲-۱۳۶۹)، از مفاخرِ برجسته معاصر، نمونه كاملِ نخبگي متعهد بود. او كه تحصيلاتِ خود را تا عاليترين سطوح در ايران و پاريس به اتمام رسانده بود، هرگز اجازه نداد درخششِ غرب، چشمش را بر ضرورتهاي ملي و فرهنگي وطنش ببندد. كارنامه علمي و اجرايي او آميزهاي از دانشِ ژرف و مديريتِ كلان بود؛ از استادي دانشگاه تهران تا سـكانداري وزارت فرهنگ و نمايندگي پارلمان.
در تاريخِ ادبِ معاصر، خانلري را بايد بحق، پلِ استوار ميان ادبيات سنتي و نوگرايي دانست. او كسي بود كه از يك سو بر قلههاي رفيعِ سنت ايستاده بود و با تصحيحِ متون كهني چون ديوان حافظ و سمك عيار، از ريشههاي كهن پاسداري ميكرد و از سوي ديگر، با بينشي نوگرايانه، دريچههاي تازهاي به روي هنرِ معاصر ميگشود. او كه كارِ شاعري را با قصيده و غزل آغاز كرده بود، بعدها با دركي عميق از ادبيات غنايي جهان، به سمتِ چهارپارهسرايي و نوپردازي رفت و به يكي از پيشوايانِ شعرِ نوِ تغزلي بدل شد.
او در قصيده بلند ايران، با صلابتي سنتي چنين از مامِ ميهن ميگويد:
«اي گوشه عزلتت جهاني / در پيشِ تو چرخ، آستاني
ايرانا، اي خداي من تو / در كالبد، آرزوي من تو
آرامِ دل و صفاي جاني / باقي تو و ديگران فاني
تا هست جهان و بودني هست / نامت به زمانه جاويداني».
او كه در سال ۱۳۲۷ در غربتِ پاريس، جانش از دوري وطن ميسوخت، برخلافِ عافيتطلبان، نه براي نفي كه براي ساختن و اعتلاي ايران بيتابي ميكرد. ابياتِ زير از منظومه يكپارچه در آرزوي وطن كه برگرفته از تاگور است، تبلورِ اين شورِ مقدس است:
آنجا كه جانِ پاكدلان بيمناك نيست
آنجا كه شرمناك است آن دل كه پاك نيست
آنجا كه مرد نيست ز نامرد در شكنج
آنجا كه مردمي را بيمِ هلاك نيست
آنجا كه نيست راستي آزرده از دروغ
آنجا كه آبرو را از ننگ باك نيست
آنجا كه شوق بال گشايد سوي كمال
آنجا كه آرزو را جا در مغاك نيست
فرخنده جايگاهي كان ميهن من است
وين رنج برده دل را آن گوشه مأمن است
آنجاست كز جمال هنر دل منورست
آنجاست كز فروغ خرد ديده روشن است
آزادي و بزرگي و رادي و مردمي
دردانه است اگرچه ز هر سو به خرمن است
تا بودهام من از وطن آواره بودهام
گاهي گذر به خوابم از آن نغز گلشن است
غربت فسرد جان و بفرسود تن مرا
اي بال آرزو، برسان تا وطن مرا
يادِ خانلري، يادِ شرفِ قلم، نجابتِ خدمت و هوشمندي در پيوند دادنِ اصالتِ ديروز به ضرورتِ امروز است. او به ما آموخت كه راهِ ميهن، از دالانِ خرد، فرهنگ و ايستادگي ميگذرد.
علی اصغر شعردوست