1405/01/20
:: ايرانِ مقتدرِ ما هدفِ كينهتوزي و تجاوزِ آشكارِ استكبارِ امريكا و جنايتِ رژيمِ غاصبِ صهيونيستي قرار گرفته است، كلامِ بزرگانِ ادب، نه صرفا يك ميراث كه سلاحِ بيداري ماست. در اين روزهاي خطير كه وجببهوجبِ اين خاك، معطر به خونِ پاك مدافعاني است كه در برابرِ هجمه دشمن جانفشاني كردند، به اشعارِ شاعرانِ آزادهاي تمسك ميجوييم كه غيرتِ ملي ما را شعلهور ميكنند.يكي از اين استوانههاي ادب و مبارزه، استاد علياكبر دهخداست؛ اديب و فرزانهاي كه عمرِ گرانمايه را صرفِ صيانت از هويتِ ايراني كرد. او كه با لغتنامهاش دژي براي زبان فارسي ساخت و با مقالات و اشعارِ حماسياش در برابر استبداد و استعمار قد علم كرد، به ما آموخت كه قلمِ اديب بايد در خدمتِ رهايي و عزتِ ميهن باشد. او شاعري است كه هم ظرافتهاي كلام را ميشناخت و هم دردِ وطن را با تمامِ وجود لمس كرده بود.ما وارثانِ ملتي هستيم كه دفاع از «وطن» را نه يك انتخاب كه غريزهاي قدسي و درسي ازلي ميداند. اگر امروز دشمن به خيالِ باطلِ خويش، «شمعهاي» فروزانِ اين سرزمين را هدف گرفته است، نميداند كه از خونِ هر شهيد، هزاران مشعلِ جاويد برخواهد خاست. ايرانِ ما، از «سردي ديماه» تجاوز و استكبار نخواهد فسرد، چراكه ريشه در باوري دارد كه مرگ در راهِ ميهن را حياتِ جاويد ميبيند.اين فريادِ بلندِ غيرت و حماسه را، از زبانِ اين اديبِ مبارز بشنويد؛
پيامي براي ديروز، امروز و فرداي ايران:
وطنداري
هنوزم ز خُردي به خاطر در است
كه در لانه ماكيان برده دست
به منقارم آنسان به سختي گزيد
كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد
پدر خنده بر گريهام زد كه هان!
٭ وطنداري آموز از ماكيان
—
ياد آر ز شمع مرده ياد آر
اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري
وز نفخه روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان، خماري
بگشوده گره ز زلف زرتار
محبوبه نيلگون عماري
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري
ياد آر ز شمع مرده، ياد آر!
اي مونس يوسف اندر اين بند
تعبير عيان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسودِ عدو، به كامِ اصحاب
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب
زآن كو همه شب با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب
اختر به سحر شمرده، ياد آر!
چون باغ شود دوباره خرم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگارخانه چين
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
زآن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نارِ شوق، تسكين
از سردي دي فسرده، ياد آر!
اي همره تيه پورِ عمران
بگذشت چو اين سنين معدود
وآن شاهد نغزِ بزمِ عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود
وز مذبحِ زر چو شد به كيوان
هر صبح شميمِ عنبر و عود
زآن كو به گناهِ قومِ نادان
در حسرتِ روي ارضِ موعود
بر باديه جان سپرده، ياد آر!
علی اصغر شعردوست