1405/02/13
:: در تلاطمِ ايامِ سرنوشتسازِ ارديبهشتماه ۱۴۰۵، آنگاه كه شميمِ حضورِ معنوي پيرِ فرزانه نيشابور، استاد محمدرضا شفيعي كدكني(م. سرشك) با رايحه مقاومتِ ملي درميآميزد، بازخواني ميراثِ فكري و ادبي ايشان نه يك تفرّجِ ذوقي، كه نيازي مبرم و آگاهيبخش در ساحتِ هويتِ تمدني ماست. براي اينجانب كه ساليانِ متمادي افتخارِ شاگردي در محضرِ پرفيضِ ايشان را داشته و در ترنمِ انفاسِ قدسي و عالمانهشان كسبِ معرفت كردهام، سخن گفتن از شفيعي در اين برهه حساس، واگويه غيرتِ ملتي است كه در برابرِ هجمه بيمحاباي استكبار و صهيونيسم، قد علم كرده است. امروز كه خاك پاك ميهن آماجِ تطاولِ رژيمِ صهيونيستي و امريكاي جنايتكار گشته، انديشه شفيعيكدكني، پناهگاهي متقن و چراغي فروزان در صيرورتِ تاريخي مقاومتِ ما به شمار ميآيد. استاد در جستارِ مبنايي خويش كه دههها پيش با دقتي عالمانه قلمي كردند، با نگاهي ريشهشناسانه و ژرف تبيين ميكنند كه وطن صرفاً يك محدوده جغرافيايي يا تملك زميني صرف نيست؛ بلكه حاصلِ جبههگيري آگاهانه و غريزي يك ملت در برابرِ نيروهاي غارتگر است. ايشان به درستي اشارت دارند كه احساسِ قوميت و ناسيوناليسمِ معاصر، حاصلِ پيوسته شدنِ منافعِ مشترك و علايقِ روحي در تقابل با نيروهاي متجاوزِ بيگانه است. امروز كه زرادخانههاي استكبار، كيانِ اين مرز و بومِ كهن را هدف گرفتهاند، رهيافتِ بنيادينِ استاد از مفهومِ وطن به مثابه يك جبهه، در رگهاي مدافعانِ حرم و حريمِ ميهن جاري گشته است. ايرانِ امروز، همان جبهه واحدي است كه در آن، تمامي نحلههاي فكري و سياسي حولِ محورِ بقاي هويتِ ملي گره خورده و سدي نفوذناپذير در برابرِ دشمنانِ غارتگر ساختهاند. در قاموسِ شعري م.سرشك نيز، دفاع از ميهن با ايثار و مفهومِ سرخِ شهادت، پيوندي ازلي و لايزال دارد. ايشان در منظومه مرثيه، با نگاهي پرسشگر و در عين حال حماسي به تداومِ جانفشانيهاي اين سرزمين مينگرند و چنين ميسرايند:
تبارنامه خونينِ اين قبيله كجاست؟
كه بر كرانه شهيدي دگر بيفزايند؟
كسي به كاهنِ اين معبدِ شگفت نگفت:
بخورِ آتش و قربانيانِ پيدرپي
هنوز خشمِ خدا را فرو نياوردهست؟
اين «بخورِ آتش» و شهادتهاي سرخفام در بهارِ ۱۴۰۵، اگرچه سينه را از سوگي سنگين آكنده ميسازد، اما گواهي بر حياتي دوباره در شريانهاي اين تبارِ سلحشور است. تبارنامه ما با خونِ عزيزاني كه در نبردهاي اخير فدا شدهاند، برگي ديگر از افتخار و پايداري اساطيري يافته است. استادِ ما، در عينِ لطافتِ عرفاني و حريرِ كلام، آنجا كه پاي كيانِ ميهن و نبرد با بياصالتي در ميان باشد، صراحتِ لهجهاي قاطع، سهمگين و هجايي دارد. ايشان در خطاب به دشمنانِ بيريشهاي كه چون ابري عابر و جادويي، قصدِ تيره كردنِ آسمانِ اين اقليمِ ريشهدار را دارند، چنين صاعقهوار ميخروشد:
گر جمعِ مادرانبهخطا، نامتان نهيم
هرگز نكردهايم خطا در خطابتان
ني اصلتانبهقاعده، ني نسلتان درست
دانسته نيست سلسله انتسابتان
جز اين حقيقتي كه يكي ابرِ جادويي
آورد و برفشاند بر اين خاك و آبتان
اين تشرِ تاريخي، دقيقترين وصفِ حالِ متجاوزاني است كه سلسله انتسابشان به هيچ حقيقتِ تاريخي و ريشهداري در اعماقِ زمان نميرسد؛ آنها تنها ابري جادويي و گذرا هستند كه در برابرِ آفتابِ فروزانِ اقتدار و اصالتِ ايران، محكوم به فنا و زوالِ محتومند. نگاهِ شفيعي به وطن، نگاهي تمدني است كه مرزهاي قراردادي سياست را درمينوردد و هويتِ ايراني را در پيوستگي مدامِ فرهنگي و زباني ميبيند. ايشان در قصيده شكوهمندِ «فرِّ بهار»، هويتِ ما را فراتر از حصارهاي اعتباري سيمهاي خاردار چنين ترسيم ميكنند:
از سيمِ خاردار، گذر كن تو چون بهار
تا بنگري كه بلخ تو را بوي جان دهد
زان سيمِ خاردار دگر هم گذاره كن
تا ناگهت بهارِ بخارا توان دهد…
اما هميشه در گذرِ لشكرِ زمان
سعديش عشق و حافظش امن و امان دهد
وانگه ز بهرِ پويه پاينده حيات
فردوسياش روان و ره و كاروان دهد
اين نگاهِ كلاننگر به ما ميآموزد كه ما امروز نه فقط از يك مرزِ جغرافيايي، كه از يك «تاريخِ زاينده» و فرهنگِ پاينده دفاع ميكنيم؛ فرهنگي كه فردوسي بزرگ، پاسدارِ روان و راهِ كاروانِ حماسي آن است. هوشِ سبزِ بهارِ ايراني، در نهايت هر آنچه را كه خزانِ غارتگران ربوده است، با شكوهي مضاعف بازخواهد ستاند. نميتوان از شفيعي و ساحتِ قدسي وطن گفت و يادِ «كوچِ بنفشهها» را زنده نكرد؛ آنجا كه وطن جزيي از بافتِ وجودي، تنفس و علايقِ روحي آدمي ميگردد:
اي كاش آدمي وطنش را
مثلِ بنفشهها
در جعبههاي خاك
يك روز ميتوانست
همراهِ خويش ببرد هر كجا كه خواست
در روشناي باران
در آفتابِ پاك
اين پيوندِ ناگسستني و درهمتنيدگي جان و خاك، رمزي است كه استكبارِ جهاني و صهيونيسمِ بينالملل از درك سِرّ آن عاجزند. ملتِ ايران، وطنش را نه در جعبههاي خاك، كه در اعماقِ جان و سويداي قلبِ خويش حمل ميكند و همين است كه خاك اين سرزمين را براي هر متجاوزِ كينهتوزي به جهنمي سوزان و براي فرزندانِ غيورش به گلستاني از عزت و استقلال بدل ساخته است. محمدرضا شفيعيكدكني، امروز آيينه تمامنماي غيرت، آگاهي و استواري تمدني ماست. او به ما آموخت كه ايران، قاليچهاي است مشحون از تار و پودِ جان كه در زيرِ نقشها و رنگهاي متنوعش، تنها يك آرمانِ يگانه و مقدس دارد: پايداري و رُستن در عينِ آزادگي. امروز در حالي كه فرزندانِ اين خاك ابهتِ پوشالي متجاوزان را در صحنههاي نبرد درهم ميشكنند، كلامِ حماسي ايشان طنيني دوباره مييابد. ما با اقتدا به ميراثِ حكيمانِ خود، از سيمهاي خاردارِ فتنهها عبور خواهيم كرد و پيروزي نهايي را بر كرانههاي اين تبارنامه پرشكوهِ ملي مرقوم خواهيم داشت. برقرار باد قلمي كه براي ميهن ميگريد و ميخندد؛ تا در فرداي پيروزي، غبارِ ازلي اين خاك بر چهره متجاوزان، مُهرِ ابدي زوال بزند.
علی اصغر شعردوست