خانه/همه/آرشیو/عمومی/يادش گرامي و انديشه‌اش پاينده باد
آرشیو , عمومی

يادش گرامي و انديشه‌اش پاينده باد

يادش گرامي و انديشه‌اش پاينده باد

1405/02/29

:: فخامتِ قلمِ قيصر آن‌جا به اوجِ فصاحت مي‌رسد كه از «جنگ» و دفاع از كيانِ ميهن سخن مي‌گويد. او كه فرزندِ غيرتمندِ دزفول بود، وقتي به روايتِ خانه‌هاي خاكي مي‌پردازد، قلم را به نفعِ حماسه كنار مي‌گذارد:«مي‌خواستم / شعري براي جنگ بگويم / ديدم نمي‌شود / ديگر قلم، زبانِ دلم نيست / گفتم: / بايد زمين گذاشت قلم‌ها را / ديگر سلاحِ سردِ سخن كارساز نيست / بايد سلاحِ تيزتري برداشت / بايد براي جنگ / از لوله تفنگ بخوانم / – با واژه فشنگ – مي‌خواستم / شعري براي جنگ بگويم / شعري براي شهرِ خودم – دزفول – / ديدم كه لفظِ ناخوشِ موشك را / بايد به كار برد / اما / موشك / زيبايي كلامِ مرا مي‌كاست / گفتم كه بيتِ ناقصِ شعرم / از خانه‌هاي شهر كه بهتر نيست / بگذار شعرِ من هم / چون خانه‌هاي خاكي مردم/خرد و خراب باشد و خون‌آلود / بايد كه شعرِ خاكي و خونين گفت / بايد كه شعرِ خشم بگويم / شعرِ فصيحِ فرياد / – هر چند ناتمام – / گفتم: / در شهرِ ما / ديوارها دوباره پر از عكسِ لاله‌هاست / اينجا / وضعيتِ خطر گذرا نيست / آژيرِ قرمز است كه مي‌نالد / تنها ميانِ ساكتِ شب‌هابر خوابِ ناتمامِ جسدها / خفاش‌هاي وحشي دشمن / حتي ز نورِ روزنه بيزارند / بايد تمامِ پنجره‌ها را / با پرده‌هاي كور بپوشانيم / اينجا / ديوار هم / ديگر پناهِ پشتِ كسي نيست / كاين گورِ ديگري است كه استاده است / در انتظارِ شب / ديگر ستارگان را / حتي / هيچ اعتماد نيست/شايد ستاره‌ها / شبگردهاي دشمنِ ما باشند / اينجا / حتي / از انفجارِ ماه تعجب نمي‌كنند / اينجا / تنها ستارگان / از برج‌هاي فاصله مي‌بينند / كه شب / چقدر موقعِ منفوري است / اما اگر ستاره زبان مي‌داشت / چه شعرها كه از بدِ شب مي‌گفت / گوياتر از زبانِ منِ گنگ/آري / شب موقعِ بدي است / هر شب تمامِ ما / با چشم‌هاي زل‌زده مي‌بينيم / عفريتِ مرگ را / كابوسِ آشناي شبِ كودكانِ شهر / هر شب لباسِ واقعه مي‌پوشد / اينجا / هر شام خامشانه به خود گفته‌ايم: / شايد / اين شام، شامِ آخرِ ما باشد / اينجا / هر شام خامشانه به خود گفته‌ايم: امشب / در خانه‌هاي خاكي خواب‌آلود / جيغِ كدام مادرِ بيدار است / كه در گلو نيامده مي‌خشكد؟ / اينجا / گاهي سرِ بريده مردي را / تنها / بايد ز بامِ دور بياريم / تا در ميانِ گور بخوابانيم / يا سنگ و خاك و آهنِ خونين را / وقتي به چنگ و ناخنِ خود مي‌كنيم / در زيرِ خاك گل‌شده مي‌بينيم:زن روي چرخِ كوچك خياطي / خاموش مانده است / اينجا سپور هر صبح / خاكسترِ عزيزِ كسي را / همراه مي‌برد / اينجا براي ماندن / حتي هوا كم است /اينجا خبر هميشه فراوان است / اخبارِ بارهاي گل و سنگ / بر قلب‌هاي كوچك / در گورهاي تنگ / اما / من از درونِ سينه خبر دارم / از خانه‌هاي خونين / از قصه عروسك خون‌آلود / از انفجارِ مغزِ سري كوچك / بر بالشي كه مملوِ روياهاست – روياي كودكانه شيرين – / از آن شبِ سياه / آن شب كه در غبار / مردي به روي جوي خيابان / خم بود / با چشم‌هاي سرخ و هراسان / دنبالِ دستِ ديگرِ خود…»چنين است كه قيصر امين‌پور، با دميدنِ روحِ عرفان در كالبدِ حماسه، به ما يادآور مي‌شود كه مامِ ميهن، تا زماني كه بر شانه‌هاي استوارِ فرزنداني چنين نجيب تكيه دارد، سرفراز باقي خواهد ماند. او ثابت كرد كه «ايرانِ پرآوازه»، در سايه ايمانِ مخلصان، صخره‌اي است بي‌مرگ كه توفان‌هاي نابكاران تنها بر شكوه و جلالش مي‌افزايد و پيروزي، فرجامِ محتومِ اين مسيرِ سرخ و نوراني است. يادش گرامي و انديشه‌اش پاينده باد.

 

علی اصغر شعردوست

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .