خانه/همه/آرشیو/عمومی/هم‌وطنانِ غيور پاسدارانِ نجيبِ اين مرزِ پرگهر
آرشیو , عمومی

هم‌وطنانِ غيور پاسدارانِ نجيبِ اين مرزِ پرگهر

هم‌وطنانِ غيور پاسدارانِ نجيبِ اين مرزِ پرگهر

1405/01/22

:: «به نامِ خداوندِ شهيدان و به‌پاسِ حرمتِ خاك ايران»

ايرانِ مقتدرِ ما در برابر كينه‌توزي و تجاوزِ آشكارِ استكبارِ امريكا و جنايتِ رژيمِ غاصبِ صهيونيستي ايستاده است، بيش از هر زمان نيازمندِ بازخواني طنينِ حنجره‌هايي هستيم كه لرزه بر اندامِ دشمنانِ اين خاك انداختند. در اين روزهاي سرنوشت‌ساز كه عطرِ خونِ پاك مدافعانِ ميهن در جاي‌جاي سرزمين‌مان پيچيده، به نغمه‌هاي آتشينِ شاعراني متمسك مي‌شويم كه عشقِ به وطن را با خونِ جگر سرودند.يكي از درخشان‌ترينِ اين چهره‌ها،٭ ابوالقاسم عارف قزويني است؛ شاعر و ترانه‌سازِ ملي دوران مشروطيت كه هنر را نه براي دربار، كه براي بيداري ملت برگزيد. عارف، آن آزاده‌اي بود كه دعوتِ مظفرالدين‌شاه را براي مداحي قدرت رد كرد و حنجره‌اش را به سلاحي براي انقلاب و آزادي مبدل ساخت. او كه در ميانه تهديدها و سختي‌ها، صداي رساي غيرتِ ايراني بود، پس از عمري مبارزه و تبعيد، با روحي درهم‌شكسته از داغِ ياران و فقر و تنهايي، در كنار آرامگاه ابوعلي‌سينا آرام گرفت، اما شعله‌اي كه او افروخت، هنوز در جانِ جوانانِ مدافعِ ايران فروزان است.ما وارثانِ ملتي هستيم كه آموخته است جامه‌اي كه در راهِ وطن به خون آغشته نشود، از كفن هم كم‌ارزش‌تر است. اگر امروز دشمن، آشيانه ما را نشانه رفته، نمي‌داند كه اين خانه با اشك و خونِ شهيدان صيانت شده است. ايرانِ ما، نه از ظلمِ بيگانگان فرو مي‌ريزد و نه در برابرِ اهريمنانِ زمانه سكوت مي‌كند.
اين فريادِ بلندِ آزادي و عشقِ به ميهن را از زبانِ اين مرغِ اسيرِ وطن بشنويد:

۱. عشق وطن
گداي عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نيت عشقم خدا گواه من است
خيال روي تو در هر كجا كه خيمه زند
ز بي‌قراري‌ام آنجا قرارگاه من است
به محفلي كه تويي صدهزار تير نگاه
روانه گشته ولي كارگر نگاه من است
براي خود كلهي دوخت زين نمد هركس
چه غم ز بي‌كلهي كآسمان كلاه من است
خرابه‌اي شده ايران و مسكنِ دزدان
كنم چه چاره كه اينجا پناهگاه من است
اگرچه عشق وطن مي‌كشد مرا اما
خوشم به مرگ كه اين دوست خيرخواه من است
گريخت هر كه ز ظلمي به مأمني عارف
شرابخانه در ايران پناهگاه من است

۲. خون سياوش
پيام دوشم از پيرِ مي فروش آمد
بنوش باده كه يك ملتي به هوش آمد
هزار پرده ز ايران دريد استبداد
هزار شُكر كه مشروطه پرده‌پوش آمد
ز خاك پاك شهيدانِ راهِ آزادي
ببين كه خونِ سياوش چه سان به جوش آمد

۳. ناله مرغ اسير
ناله مرغِ اسير اين همه بهرِ وطن است
مسلك مرغِ گرفتارِ قفس همچو من است
همّت از بادِ سحر مي‌طلبم‌گر ببرد
خبر از من به رفيقي كه به طرفِ چمن است
فكري‌اي هم‌وطنان در رهِ آزادي خويش
بنماييد كه هركس نكند، مثلِ من است
خانه‌اي كو شود از دستِ اجانِب آباد
ز اشك ويران كنش آن خانه كه بِيت‌ُالحزن است
جامه‌اي كو نشود غرقه به خون بهرِ وطن
بِدر آن جامه كه ننگِ تن و كم از كفن است
آن كسي را كه در اين مُلك سليمان كرديم
ملت امروز يقين كرد كه او اهرِمن است

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .