1405/02/22
:: در امتدادِ واكاوي منشورِ پايداري استاد شهريار، بايد بر نقشي تأكيد ورزيد كه او به عنوان هماي وحدت در قلبِ تاريخِ معاصرِ ما ايفا كرد. بنده به عنوان شاگردي كه سالها در سايهسار محبتش پرورش يافتم، ثبتِ سالروز درگذشتِ ايشان را به عنوان روز ملي شعر و ادب فارسي در تقويمِ كشور پيشنهاد دادم و پيگيري كردم؛ چرا كه ايمان داشتم شهريار، نقطه تلاقي تمامِ اقوامِ ايراني است. او به ما آموخت كه آذربايجان، سرِ سرافرازِ اين پيكرِ مقدّس است و زبان فارسي و زبانهاي مادري ما، همچون تارهاي يك قالي ارزشمند، به ميهن ما شكوه ميبخشند.
او تنها شاعرِ غزلهاي لبريز از احساس نبود؛ بلكه متفكري جهاني بود كه در پيامِ تاريخياش به اینشتين، بر علمِ در خدمتِ جنايت نهيب زد و نشان داد كه شاعرِ واقعي نميتواند نسبت به سرنوشتِ بشريت و ظلمِ ستمگران بيتفاوت باشد. شهريار با منظومه جاودانه «حيدربابايه سلام»، اصالت را در آينه سنتهاي پاك ايل به گوشِ جهانيان رساند و در قالب چكامهاي ناميرا علاوه بر تبيين ضرورت احيای سنتهاي ماندگار همچو پيري روشندل با بياني بليغ اما فولكلوريك اينگونه به پند و نصيحت ميپردازد:
حيدر بابا، دونيا يالان دونيادي
سليماندان، نوحدان قالان دونيادي
اوغول دوغان، درده سالان دونيادي
هر كيمسه يه هر نه وئريب، آليبدي
افلاطوندان بير فوري آد قاليبدي
ترجمه: حيدربابا، دنيا، دنياي دروغين است
اين دنيا ميراث به جا مانده از سليمان و نوح است
دنيايي است كه فرزند زايد و به درد گرفتارش ميكند
به هركس هرآنچه داده از او واستانده است
از افلاطون فقط نامي تهي مانده است
در بندهاي بعدي همين چكامه با اشاره به پايمرديهاي گذشتگان جرأت، جوانمردي و صيانت از آوازه پدران و ايل را عزتي جاوداني ميشمارد، اما همين پيرِ عاطفهها، وقتي پاي مامِ وطن به ميان ميآمد، چونان رزمندهاي در سنگرِ كلمات، شمشيرِ زبان را از نيام برميكشيد و حماسه ميسرايد:
اي وطن، اي مادرِ ما، اي جگرپيوندِ ما
رونقِ بازارِ ما و گرمي لبخندِ ما
تا نفس داريم، در راهِ تو از جان بگذريم
پاسبانِ خاك پاكت، كودك و فرزندِ ما
دشمن ارايد به قصدِ لرزه بر اركانِ تو
ميخورد بر سنگِ غيرت، حيله و ترفندِ ما
شهريار تاريخ را امانتي ميدانست كه نبايد به دستِ نامحرمان بيفتد. او در رثاي تمدنِ ايرانِ بزرگ، با سوزي درون چنين ميگفت:
سالها مشعل ما، پيشرو دنيا بود
چشم دنيا همه روشن به چراغ ما بود
دُرج دارو همه در حُكم حكيم رازي
برج حكمت همه با بوعلي سينا بود
عطر عرفان، همه با نسخه شعر عطار
اوج فكرت، همه با مثنوي مُلا بود
داستانهاي حماسي؛ به سرور و بسزا
خاص فردوسي و آن همت بيهمتا بود
كلك سحّار نظامي به نگارين تذهيب
كلك مشاطه طبعي كه عروس آرا بود
پند سعدي كلمات ملك العرش علا
غزل خواجه سرود ملاء اعلا بود
هر گلي كز چمن باغِ جنان آبي خورد
نازپرورده اين خاك عبيرآسا بود
بس توحش كه در او شد به تمدن تبديل
آمدن يرغو، و رفتن يسق و ياسا بود
خاتم گمشده را باز بجوي اي ايران
كه بدان حلقه، جهان زيرِنگين ما بود
شهريار از تو نواي ني و ناقوس خوش است
اين غزل را نسب از كوس بلند آوا بود
يا در چكامه بلند تخت جمشيد كه مرحوم استاد اصغر دادبه در مصاحبه با شبكه دوم سيما كه آن استاد معظم و اينجانب شركت داشتيم و دوست شاعر مرحومم استاد حسين آهي مجري كارشناس آن برنامه بود آن قصيده را منشور بلند ايران ناميد و عنوان كرد: كه در عصر ما شاعري ايرانگراتر از شهريار نداشتهايم، در بخشي از اين قصيده ميسرايد:
تخت جم اي سراي سراينده داستان
اي يادگار شوكت ايران باستان
آتش زدت سكندر و هر خشتي از تو شد
آيينه سكندر، آتش بهدودمان
تاريخ ما به آتش كين و حسد بسوخت
تاريخ را به سوز درون باز كن دهان
آري امانت است و نشايدش جز امين
ناموس كشور است و نبايدش جز امان
امروز، در اين مقطعِ حساس كه دستِ تجاوزِ بيگانگان بار ديگر كيانِ ما را هدف گرفته است، وصيتنامه حماسي شهريار، ميثاقنامه هر ايراني باغيرت است. او كه حتي در آستانه ابديت، جز نامِ ايران بر زبان و جانش جاري نبود، با خونِ دل نقشِ مقصود را چنين زد:
گرم خون ريخت دشمن، شهريارابه خون داني چه بندم نقش؟ ايران ما نيز به تأسي از پيرِ خود، اعلام ميداريم كه در سايهسار ايمان و وحدتِ كلمه، هيچ اهريمني توان لرزاندن پايههاي استوار اين مرز پرگهر را نخواهد داشت. پاينده باد ايرانِ مقتدرِ شهريارپرور.
علی اصغر شعردوست