خانه/همه/آرشیو/عمومی/روايتِ وطن و كوچِ پرستوها
آرشیو , عمومی

روايتِ وطن و كوچِ پرستوها

روايتِ وطن و كوچِ پرستوها

1405/05/08

:: «از رفتنِ همسايه‌ها/ غمگينم امروز / رفتند آن همسايه‌ها/ پرواز كردند/ كوچي به سوي دشت‌هاي دور را/ آغاز كردند». اين بيت‌ها، سوگِ همسايه‌هايي است كه پريدند و رفتند؛ همسايه‌هايي كه در قامتِ پرستو، ازآسمانِ اين خانه‌ها كوچيدند و خانه‌ها را در حسرتِ آوازشان رها كردند. جعفر ابراهيمي، متخلص به شاهد، در سال ۱۳۳۰ در روستاي حور، در دامنه‌هاي اردبيل متولد شد. در يازده سالگي، خود نيز كوچي ديگر را تجربه كرد؛ از روستا به شهر، از پرستوها به آسمانِ ديگر. اين كوچِ نخستين، هرگز از خاطر او نرفت. روستاي حور، با پرستوهايش و همسايه‌هايش و آوازهايش، براي هميشه در شعرش ماندگار شد. او بعدها پايه‌گذار شوراي شعر كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شد و باور داشت كه عشق به وطن از خانه آغاز مي‌شود، از كوچه و همسايه مي‌گذرد و به ايران مي‌رسد.
در شعر شاهد، پرستوها همسايه‌هايي هستند كه به سوي دشت‌هاي دور پركشيده‌اند. خانه‌ها بي‌آواز مي‌شوند، دل‌ها خالي و كوچه‌ها در سكوتِ پرستوها، رنگِ غربت به خود مي‌گيرند. اين تصوير، تمامِ دردِ كودكي را در خود دارد كه مي‌بيند هر چه بدان خو گرفته، يكي پس از ديگري از كنارش مي‌روند و او را با «كاش مي‌شد»هاي بي‌پايان تنها مي‌گذارند:
«رفتند از اينجا آن پرستو‌هاي زيبا
و خانه و دل‌هاي ما را
خالي از آواز كردند
اي كاش مي‌شد
سال ديگر بازگردند
اي كاش مي‌شد
كاش مي‌شد»
در اين قطعه، پرستوها از پرنده بودن فراتر مي‌روند و به نمادِ «همسايگي» و«آشنايي» و «خاطره» بدل مي‌شوند. شاهد با اين زبانِ ساده و در عين حال عميق، به كودكان مي‌آموزد كه وطن، همان جايي است كه پرستوها در آن لانه داشتند و همسايه‌ها در آن آواز مي‌خواندند. وقتي پرستوها مي‌روند، يعني وطن قرار بودنِ خود را از دست مي‌دهد و در غبارِ غربت فرو مي‌رود. اين حسي است كه در جان هر كودكي كه روزگاري از خانه و همسايه و كوچه‌هاي آشنا جدا شده، ريشه مي‌دواند. كوچ، از روستا به شهر، از خانه به مدرسه، از كوچه به خيابان، هر بار بخشي از وطن را از ياد كودك مي‌زدايد. اما شاهد، با همين «كاش مي‌شد»هاي ساده، بذرِ اميدِ بازگشت را در دلِ اين كوچِ اجباري مي‌كارد و نشان مي‌دهد كه وطن، حتي در دورترين نقاط، باز هم در آرزوي بازگشت زنده است.
اما شاهد، از وطن در ميانه جنگ نيز غافل نيست. در قطعه‌اي ديگر، موشكي را در «كوچه ما» فرود مي‌آورد و شيشه‌ها را روي بسترِ كودك مي‌ريزد. جنگ در اين قطعه، از ميدان‌هاي نبرد به كوچه ما مي‌آيد. دشمن، از سربازانِ بي‌چهره، به موشكي بدل مي‌شود كه خوابِ خوشِ يك كودك را مي‌شكند. اين تصوير، با آن سادگي ظاهري، تمامِ وحشتِ جنگ را در يك كوچه و يك خانه خلاصه مي‌كند:
«موشك افتاد توي كوچه ما
من پريدم ز خواب خوش ناگاه
شيشه‌ها ريخت روي بستر من
مادرم ناله كرد: يا‌الله»
در اين قطعه، كوچه ما و بستر من و مادرم و يا‌الله، تكه‌هايي از يك وطنِ زخمي هستند. وطنِ صميمي و نزديكي كه در برابرِ هجومِ بي‌رحمِ دشمن، بي‌پناه است و تنها با خوابِ خوشِ كودك و ناله مادر مي‌توان آن را شناخت. اين همان چيزي است كه ادبيات كودك را از ادبيات بزرگسال متمايز مي‌كند؛ نمايشِ مفاهيم بزرگ در ملموس‌ترين و نزديك‌ترين چيزها؛ در همان كوچه‌اي كه كودك هر روز از آن مي‌گذرد و در همان خوابي كه يك‌باره با صداي انفجار مي‌شكند. شاهد در اين قطعه، دفاع از وطن را از يك مفهومِ انتزاعي به يك وظيفه عيني بدل مي‌كند؛ وظيفه‌اي كه در خوابِ خوشِ كودك و نال مادر و شيشه‌هاي شكسته تجلي مي‌يابد.
شاهد در سروده‌اي ديگر، با زباني نمادين، از كشتي تنهايي و كشتي امريكا سخن مي‌گويد. كشتي امريكا، در اين قطعه، نمادِ تمامِ بيگانگي و تهاجم است. ايران، با موشك‌ها و درياهايش، در برابر آن ايستاده است. اين سروده، براي كودكان، بيانيه‌اي است براي درك دشمن و دفاع؛ دشمني كه نامش امريكاست و دفاعي كه در موشك‌هاي ايران و خونِ پاك رزمندگانش تجلي مي‌يابد:
«كشتي تنهايي/ روي دريا پيداست
مي شناسم آن را/ كشتي امريكاست
بادبانش را باد/ برده با خود شايد
كه چنين سرگردان/ بي‌هدف مي‌آيد
كشتي امريكا!/ هست اينجا ايران
جاي تو اينجا نيست/ مي‌شوي غرق الان
مي‌رسد با موشك/ كشتي ما حالا
مي شوي غرق در آب/ كشتي امريكا!»
در اينجا، كشتي امريكا با تنهايي و سرگرداني پيوند مي‌خورد و ايران باموشك‌ها و درياهايش، در برابر آن قامت مي‌افرازد. شاهد با اين زبان، به كودكان مي‌آموزد كه بيگانه در آب‌هاي ايران جايي ندارد و وطن را بايد در برابر هر تهاجمي پاسداري كرد. اين نگاه، ريشه در باوري دارد كه در آن، دفاع از وطن در برابر بيگانه، وظيفه‌اي همگاني است؛ وظيفه‌اي كه حتي كودكان نيز بايد آن را درك كنند.
جعفر ابراهيمي، با مجموعه‌هايي چون «يك سنگ و يك دوست»، «آواز پوپك»، «آسمان ابري نيست»، «آب مثل سلام»، «بوي گنجشك»، «در كوچه‌هاي خيس»، «فصل خون مهتاب»، «تا كجاي آسمان»، «آسمان دوم» و «لبخندشبنم‌ها»، در ادبيات كودك ايران، جايگاهي يگانه دارد. جوايز معتبري چون كتاب سال، مداد پرنده، لوح زرين كانون و تنديس جايزه شعر عباس يميني‌شريف، گواهي بر عمق تأثير اوست. شاهد، با اين نگاه، وطن را به خانه و كوچه و خانواده بازگردانده است. او نشان داده كه ايران در كودكي و بازي و خوابِ خوش نيز، به همان اندازه كه در حماسه‌ها و تخت جمشيد است، زنده و جاري است. و اين، بزرگ‌ترين دستاورد اوست: وطني كه در كوچك‌ترين چيزها، به بزرگ‌ترين حقيقت بدل مي‌شود و در اين ميان، صداي «كاش مي‌شد» او، در گوشِ هر كودكي كه روزگاري از خانه‌اش دور افتاده، همچنان زمزمه مي‌شود.

 

علی اصغر شعردوست

 

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .