خانه/همه/آرشیو/عمومی/رقصِ تيغ در بلورِ غزل
آرشیو , عمومی

رقصِ تيغ در بلورِ غزل

رقصِ تيغ در بلورِ غزل

1405/03/05

:: سخن از نصرالله مرداني، سخن از كيمياگري است كه توانست در سال‌هاي آتش و آهن، درشتناي «حماسه» را با ظرافتِ «تغزل» پيوند بزند و از اين پيوند، جرياني نو در كالبدِ ادبيات معاصر بدمد. او كه در بهار ۱۳۲۶ در فضاي عطرآگين و سلحشورانه كازرون پا به عرصه وجود گذاشت، نه‌فقط يك شاعر كه معمارِ شكلي نو از غزل بود؛ غزل‌-حماسه‌اي كه در آن، معشوق نه در خلوتِ پرده‌نشينان كه در ميانه ميدانِ رزم و در سيماي ميهني سرافراز تجلي مي‌يافت. مرداني با دركي عميق از پيوستگي تاريخي غيرتِ ايراني، زبانِ آركاييك و فاخرِ شاهنامه را به متنِ حادثه‌هاي معاصر كشاند تا ثابت كند كه رگِ غيرتِ اين خاك، هرگز از جوشش باز نايستاده است.
در نگاهِ نصرالله مرداني، ايران نه ‌فقط يك جغرافيا در ميانه نقشه‌ها كه حيثيتي تاريخي و هويتي غيرتمند است كه صيانت از آن، با تار و پودِ جان گره خورده است. او كه آثاري همچون «خون‌نامه خاك» و «ستيغ سخن» را به پيشگاهِ فرهنگِ ايران تقديم كرد، واژگان را چون سربازاني گوش ‌به ‌فرمان براي پاسداري از مرزهاي معنوي و جغرافيايي به خط مي‌كرد. او شاعري بود كه در اوجِ تهاجمِ بيگانگان، از «ايستادگي» نه‌ به عنوان يك ضرورتِ مقطعي، بلكه به‌ مثابه يك آيينِ ازلي- ابدي سخن مي‌گفت. هنرِ او در اين بود كه توانست اسطوره‌هاي باستاني را در آيينه واقعيت‌هاي امروز صيقل دهد و به نسلِ نو بياموزد كه هر ايراني، در هر عصر، ميراث‌دارِ درفشِ كاوياني است كه در برابرِ بيداد و استكبارِ جهاني برافراشته شده است.
شاه‌بيت‌هاي او كه همچون كوسِ پيروزي در گوشِ تاريخ طنين‌انداز است، گواهي بر اين مدعاست كه او فتح و پيروزي را تنها در سايه پايمردي مي‌ديد:
از خوانِ خون گذشتند صبحِ ظفرسواران
پيغامِ فتح دادند آن سوي جبهه، ياران
در شطِ سرخِ خون‌رنگ، پاروزنان گذشتند
آشفته‌نغمه خواندند بر سوگِ بي‌قراران
اي وارثانِ خورشيد! اين جاده‌ها كدامند؟
كز ردِ پاي خونين، گل مي‌دمد بهاران

مرداني با صراحتي لهجه‌دار و قلمي كه بوي باروت و گلاب را همزمان مي‌داد، در برابرِ هرگونه وادادگي و هجمه فرهنگي ايستادگي مي‌كرد. او در سروده‌هايش، خطِ بطلاني بر نقشه‌هاي دشمناني مي‌كشيد كه خيالِ خامِ تعدي به مرزهاي اين «بيشه شيران» را در سر مي‌پروراندند. در منظومه فكري او، شهادت و پايداري، دو بالِ پروازِ ملتِ ايران براي رسيدن به قله‌هاي اقتدار جهاني است. در يكي ديگر از غزل‌هاي پرصلابتش، چنين بر طبلِ هويتِ ملي مي‌كوبد:
راه ما راه حسين است كه با تيشه خون
همه بت‌هاي زمين در شب روشن شكنيم
شيشه عمر تو ‌اي ديو بد آيين زمان
ما به سرپنجه ايمان چو تهمتن شكنيم

نصرالله مرداني كه در سال ۱۳۸۲ در سفري معنوي به كربلا، جان به جان‌آفرين تسليم كرد، ميراثي از خود به جا گذاشت كه فراتر از وزن و قافيه است؛ او «ايمان به ايستادگي» را در كالبدِ واژه ريخت. او به ما آموخت كه در برابرِ جبهه متحدِ استكبار و جريان‌هاي ضدبشري صهيونيسم، سلاحِ شاعر، شعوري است كه از خونِ شهيدان و غيرتِ نياكان مايه مي‌گيرد. مرداني، راوي صادقِ فتوحاتِ ملتي است كه آموخته است براي زنده ماندن، بايد عاشقانه رزميد و غزل‌هايش را نه در حاشيه كه در متنِ ميدانِ دفاع از «وطن» سرود.

 

علی اصغر شعردوست

 

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .