خانه/همه/آرشیو/عمومی/در ستيغِ غزل و كنامِ شيران
آرشیو , عمومی

در ستيغِ غزل و كنامِ شيران

در ستيغِ غزل و كنامِ شيران

1405/03/03

:: در پهنه ادبِ معاصر، محمدعلي بهمني قامتي استوار است كه غزل را از حصارِ تكرار رهاند و آن را به آيينه تمام‌نماي «هستي ايراني» بدل ساخت. او كه در ۲۷ فروردين ۱۳۲۱ در دزفول ـ‌ شهرِ حماسه و مقاومت‌ ـ ديده به جهان گشود، از همان اوانِ كودكي در چاپخانه‌هاي تهران، با حروفِ سربي و كلماتِ جان‌دار آميخته شد. آشنايي وي با فريدون مشيري در ۹ سالگي، جرقه‌اي بود كه شعله غزل را در جانِ او برافروخت. بهمني با زيستن در كرانه‌هاي خليجِ فارس و بندرعباس، صلابتِ موج و پايداري نخل را به واژگانِ خويش بخشيد و ثابت كرد كه غزل، نه تنها ميراثِ گذشته، بلكه زبانِ تپنده فرداهاي ميهن است. بهمني برنده تنديسِ خورشيدِ مهر و برترين غزل‌سراي ايران است. او با آثاري چون «گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌شود» و «من زنده‌ام هنوز و غزل فكر مي‌كنم»، نشان داد كه اين قالبِ كهن مي‌تواند با روحِ زمانه و تحولاتِ جديد، بازسازي شود.
در نگاهِ حماسي بهمني، ايران و غزل، هم‌زادانِ تاريخ‌اند. او با باوري عميق بيان مي‌كند كه اين امانتِ حساس بايد صيقل‌خورده به نسل‌هاي آينده برسد. كلامِ او در رويارويي با كج‌تابي‌هاي زمانه و هجمه دشمنان، به منشوري از پايداري بدل مي‌شود. آنجا كه سخن از استقامتِ ملي در ميان است، او با صلابتي كم‌نظير، تداومِ پيروزمندانه اين قافله را نويد مي‌دهد:
نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند
اين رهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند
دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند
مي‌رسيم آخر و افسانه واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند
بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند
بِرويد‌اي دلتان نيمه كه در شيوه ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند

اين ابيات، نه صرفا يك قطعه ادبي، كه بيانيه صريحِ ملتي است كه در برابرِ هيچ ستم و بلايي سر فرود نمي‌آورد. بهمني با پيش‌بيني «داغِ واماندگي بر دلِ حادثه‌ها»، شكستِ محتومِ بدخواهانِ ايران را فرياد مي‌زند. او تجلي‌بخشِ اين حقيقت است كه خروشِ اين ملت، حتي اگر در سكوت نهفته باشد، در نهايت گوشِ جهانيان را از هيبتِ عدالت پر خواهد كرد.
اوجِ شكوهِ ميهني در آثارِ او، آنجاست كه به جغرافياي اقتدارِ ايران مي‌پردازد. در روزگاري كه شياطينِ استكبار و صهيونيسمِ غاصب در پي كوچك شمردن و تضعيفِ اين خاك‌اند، بهمني با غروري برخاسته از ريشه‌هاي كهن، نقشه و تاريخِ سرزمين را به رخ مي‌كشد. او ايران را نه يك تصويرِ فانتزي، كه «كنامِ شيران» و «صداي بي‌صدايانِ جهان» مي‌بيند:
اجدادمان هم يادشان نيست
تاريخ اما ياد دارد
تاريخِ ما با جوهرِ ذاتِ تو و من
الوانِ خود را مي‌نگارد
خود را نه
تاريخِ خود را پرس‌وجو كن
بر خاك پاكت
ذاتِ خود را آبرو كن
اي تو صداي بي‌صدايانِ جهان
ايران

براي بهمني، ايران و سرزمينش چنين توصيفي دارد:
همين كه حك شده تاريخِ سرزمينم بس
قسم به نامِ خودت مي‌خورم همينم بس
تو گربه نه كه تو بامِ كنامِ شيراني
همين كه روي زمين تو مي‌نشينم بس
اگر كويري اگر باغ، هيچ فرقي نيست
همين كه خار و گلي در وطن بچينم بس
نه خواب‌رفته، نه روياي حال و آينده
به روي نقشه اگر كوچكت نبينم بس
تو كشورِ من و من راوي توأم هرگاه
در آفرينِ تو شعري بيافرينم بس

اين كلامِ مقتدرانه، پاسخي قاطع به گزافه‌گويي‌هاي متجاوزان است. محمدعلي بهمني با رد كردنِ تمثيل‌هاي سست، ايران را بر فرازِ ستيغِ حماسه مي‌نشاند. در نگاهِ او، ذره‌ذره خاك وطن، از كوير تا باغ، ناموسي است كه دفاع از آن با «جوهرِ ذات» گره خورده است. او با پيوند زدنِ عزتِ تاريخي به واقعيتِ امروز، نشان مي‌دهد كه اقتدارِ ايران، ريشه در آبروي خونِ شهيدان و غيرتِ مردمانش دارد.
حقيقتِ آثارِ بهمني گواهي مي‌دهد كه ايرانِ مقتدر، فراتر از هر نقشه‌اي، در جانِ فرزندانش بالنده است. او با غزل‌هاي نسوزِ خويش، بازتاب‌دهنده اين واقعيت است كه اين سرزمين، قلمروِ شكست‌ناپذيران است و هر كس كه سوداي كوچك ديدنِ اين «بامِ شيران» را در سر بپروراند، در پيشگاهِ تاريخ و نعره خروشانِ ملت، جز خذلان نصيبي نخواهد داشت. بهمني شاعرِ بيداري و پايمردي است؛ كسي كه ثابت كرد ايرانِ بزرگ، همواره با «هر چه ستم، هر چه بلا» باقي خواهد ماند و پيروزي، شناسنامه ابدي اين خاك اهورايي است.

 

علی اصغر شعردوست

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .