1405/02/17
:: در اين روزگار پُرالتهاب ارديبهشت۱۴۰۵، كه بدخواهان و اهرمنصفتان، حريم مقدس ايرانما را آماج كينه خويش قرار دادهاند، شنيدن طنين غزلحماسههايي كه بوي ايستادگي و نوزايي ميدهند، جان را شكوهي دگر ميبخشد. سيمين بهبهاني، كه او را بهحق نيماي غزل ناميدهاند، با اوزان نو و نگاهي برخاسته از بطنحوادث، غزل را به سنگر بيداري ملت بدل ساخت. امروز كه جبهههاي نبرد با غبار شرف و خون پاكان تطهير ميشود، غزل زير حكم نقشه راهي براي فرداي پيروزي را دارد. آنجا كه شاعر با صراحتي شگفتمانند فرياد ميزند، در حقيقت زبان حال ملتي است كه در ميانه آتش و آوار، نه به سوگ، كه به فكر ساختن و بركشيدن دوباره سقف ميهن است: دوباره ميسازمت وطن! اگر چه با خشت جان خويشستون به سقفتو ميزنم، اگر چه با استخوان خويشدوباره ميبويم از تو گُل، به ميل نسل جوان تودوبارهميشويم از تو خون، به سيل اشك روانخويشدوباره، يك روزِ آشنا، سياهي از خانه ميرودبه شعر خود رنگ ميزنم، ز آبي آسمانخويشاگر چه صدساله مردهام، به گورِ خود خواهم ايستادكه بردرم قلب اهرمن، ز نعره آنچنانِخويشكسي كه عظمِ رميم را دوباره انشا كند به لطفچو كوه ميبخشدم شكوه، به عرصه امتحانخويشاگر چه پيرم ولي هنوز، مجال تعليم اگر بُودجواني آغاز ميكنم كنار نوباوگان خويشحديث حبالوطن ز شوق بدان روش ساز ميكنمكه جان شود هر كلامدل، چو برگشايم دهانِ خويشهنوز در سينه آتشي، بجاست كز تابِ شعلهاشگمان ندارم به كاهشي، ز گرمي خوندمانِ خويشدوبارهميبخشيام توان، اگر چه شعرم به خون نشستدوبارهميسازمت به جان، اگر چه بيش از توانِ خويش
سيمين در منظومه بلند درس تاريخ نيز، در قامت معلم حكمت تاريخ ظاهر ميشود تا به ما بياموزد هويت ايراني، فراتر از فراز و فرودهاي گذرا، در تپشزنده و پويايفرهنگ نهفته است. گفتوگوي ميان دختر و مادر در اين شعر، در حقيقت رويارويي پرسشهاي نسلنو با پاسخهاي مستدل تاريخ است. آنجا كه نسل جوان از نهيب تندباد نگران است، سيمين با تكيه بر استواري فرهنگ، قد برميافرازد و يادآور ميشود كه مقاومت ما در كلمه و ايمان ريشه دارد: دخترم تاريخ را تكرار كردقصه ساسانيان را باز گفتتا به خاطر بسپرد آن قصه راچون به پايان آمد، از آغاز گفتبر زبانش همچو طوطي ميگذشتآنچه با او گفته بود استادِ اوداستانِ اردشيرِ بابكانقصه نوشيروان و دادِ اوتا بدانجا كز گذشتِ روزگارداستانِ خسروان از ياد رفتتا بدانجا كز نهيب تندبادخوشههاي زرنشان بر باد رفتاشك گرمي در دو چشمش حلقه بستبر كلامش لرزه اندوه ريختگفت: ديدي با زبانپاك ماكينهتوزيهاي آن تازي چه كرد؟گفتمش: فردوسي پاكيزهرايديدي اما در سخنسازي چه كرد؟گفت: ديدي پتك شوم روزگاربارگاه تاجداران را شكست؟گفتم اما اشك خاقاني چو لعلتاج شد بر تارك ايوان نشستگفت: از پرويز جز افسانه نيستنيست باقي زان طلايي بوستانگفتمش: با سعدي شيرينسخنرو به سوي بوستان با دوستانگفت: در بنيانِ استغناي ماآتشي فرهنگسوز انگيختندگفتم: اما سالها بگذشت و بازدست در دامان ما آويختند
امروز كه دشمنانغدار گمان ميبرند با تندبادِ كولاك ميتوانند صلابت اين كوه استوار را به لرزه درآورند، كلام سيمين چون سروشي بيدارگر در گوش ما طنين مياندازد. او به ما نهيب ميزند كه روح ايراني نيستي را نميشناسد؛ چرا كه ما ملت ققنوس هستيم كه از دل هر حادثه، پُرشورتر و تواناتر برميخيزيم: زيستن در خون ما آميزه بودنيستي را، روح ما هرگز نديدققنسيگر سوخت، از خاكسترشققنسي پُرشورتر، آمد پديدجسم ما كوه است، كوهي استواركوه را انديشه از كولاك نيستروح ما درياست، دريايي عظيمهيچ دريا را ز توفان باك نيستآن همه سيلابهاي خانهكنسوي دريا آمد و آرام شدهر كه در سر پخت سودايي ز نامپيش ما نامآوران گمنام شددرس بزرگي كه در اين لحظات حساس ايستادگي از سيمين ميآموزيم، باور به عظمتدروني ملتي است كه درياوار، تمامي تلاطمها را در خويش هضم ميكند. ما در اين بهارپايداري، با قلبي مالامال از عشق به ايران، بر آستان تمدني سر ميساييم كه حافظ، سعدي و فردوسي نگهبانان جاويدان آن هستند. سيمين بهبهاني با كلام بيدار خويش به ما يادآوري كرد كه هر كه در سر سوداي نامي در برابر عظمت ايران بپزد، در پيشگاه اين ملت نامآور، گمنام خواهد ماند.ايران مقتدر ما، تا هميشه پيروز و پاينده باد.
علی اصغر شعردوست