1405/02/24
:: در هندسه معرفتي شعرِ انقلاب، سيد حسن حسيني شاعري است كه ميانِ دو اتمسفرِ درونگرايي صوفيانه و برونگرايي حماسي، پلي از جنسِ بيداري بنا كرد. او سرايندهاي نبود كه در حصارِ واژگانِ تزييني بماند؛ بلكه جانِ او، آوردگاهِ درهمتنيدگي رنجهاي فردي و آرمانهاي جمعي بود. براي حسيني، سلوك از يك اندوهِ ابدي آغاز ميشود؛ آنجا كه شاعر با صلابتي شگفت، بارِ امانت و مسووليت را بر دوش ميكشيد:
كوهي را به شانه گرفتم
و اندوهي ابدي را
نشانه رفتم
خانه دور ميشد
و ترانهها ميخشكيدند
ناگاه زني
چون روزني عتيق
پيش چشمم شكفت
و رازي را بازگفت
كه چند قرن و چهل سال
از افشاي آن ميگذشت
اين همان شاعري است كه در خلوتِ تأملاتِ خويش، تبارِ دردمندي را روايت ميكند. او دوباره پير ميشود و به يادِ مادر ميافتد؛ مادري كه در ايثارِ واژگونِ خويش، ميراثِ رنج را به جانِ فرزند پيوند ميزند:
دوباره پير شدم
و به ياد مادرم افتادم
كه تداوم دردهاي دلبندش را
به سينه ميكوفت
و ناخودآگاه
روح فرزندش را
به آينههاي مندرس
وصله ميزد
اين پيوندِ ميانِ روح و آينه، استعارهاي از همان دردمندي مقدسي است كه حسيني از بطنِ سنت برميگيرد و به ميدانِ حماسه ميآورد. او ميداند كه آينه جان اگر با دردِ خانگي صيقل نيابد، تابِ بازتاباندنِ خورشيدِ فتح را نخواهد داشت. از همين رو است كه در جهانبيني او، هجرت نه يك انتخاب كه يك تكليفِ محتوم است و بانگِ رحيل، او را به عبور از پيله خموشي فراميخواند:
وقت است تا برگ سفر، بر باره بنديم
دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم
از هر كران بانگ رحيل آيد به گوشم
بانگ از جرس برخاست واي من خموشم
دريادلان راه سفر در پيش دارند
پا در ركاب راهوار خويش دارند
گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مكن بشتاب! همّت چارهساز است
حسيني با ذكاوتِ يك مفسرِ اجتماعي، بحرانِ غفلت را نشانه ميرود و زمانه خويش را در آينه اساطير و قصصِ الهي بازميخواند. در نگاهِ او، ميدانِ مبارزه، استمرارِ همان نبردِ ازلي حق و باطل است:
وادي پر از فرعونيان و قبطيان است
موسي جلودار است و نيل اندر ميان است
در اين تصويرگري، فرعونيان تنها نامي در غبارِ تاريخ نيستند، بلكه استعارهاي از فرعونهاي زمانه و هژموني پوشالي استكبارِ امريكا و رژيمِ غاصبِ صهيونيستياند كه امروز در برابرِ ايمانِ موسوي ملتِ ايران قد علم كردهاند. حسيني دفاع را نه يك واقعه نظامي كه يك صيرورتِ وجودي و صيانت از حريمِ غيرت ميبيند. در منطقِ او، تنگي خانه و حضورِ بيگانه، ننگي است كه تنها با مجاهدتِ ملتِ ايستاده در برابرِ زورگوييهاي جهاني سترده ميشود:
ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادن
سينا و طور و غزّه را بلعيد با هم
ما خفته و او در تهاجم قدس را، هم
اين شاعرِ بيدار، با صراحتي تكاندهنده، حاصلِ غفلت در برابرِ زيادهخواهي دشمن را به رخ ميكشد؛ هشداري كه امروز جانمايه ايستادگي مردمانِ ايران در برابرِ تحريم، تهديد و ستمِ صهيونيسم است تا مبادا تهاجمِ اهريمن، ريشه قدس را هدف گيرد:
تاراج و باج و فتنه را گردن نهاديم
سينا و طور و عزّه را بلعيد با هم
ما خفته و او در تهاجم قدس را، هم
اما اين پايانِ ماجرا نيست؛ يادداشتِ حماسي حسيني، با فرمانِ برخاستن و بازپسگيري هويتِ غصب شده، اوج ميگيرد. او گره خوردنِ سرنوشتِ كليم با سامري را اشارتي ژرف به ضرورتِ هوشمندي تاريخي و همراهي آگاهانه با مقتداي حق در گيرودارِ فتنههايي ميداند كه قصدِ تاراجِ تخت و نگينِ شرفِ اين ملت را دارند:
فرمان رسيد: اين خانه از دشمن بگيريد!
تخت و نگين از دست اهريمن بگيريد!
يعني كليم، آهنگِ جان سامري كرد
اي ياوران! بايد ولي را ياوري كرد
حسيني به ما ميآموزد كه راهِ قدس، از ميانبرِ ايمان و فداكاري ميگذرد. او با فخامتي كلامي، فاصله ميانِ انسان و آرمان را تنها يك قدم ميخواند؛ قدمي كه امروز ملتِ ايران با ايستادگي پولادينِ خود در برابرِ جبهه ظلم، آن را سرفرازانه ميپيمايد:
باور مكن، اميد ديدار حرم نيست
گامي فرا نه، تا حرم جز يك قدم نيست
بايد به مژگان رُفت گرد از طور سينين
بايد به سينه رفت زينجا تا فلسطين
بايد به سر، زي مسجدالاقصي سفر كرد
بايد به راه دوست، ترك جان و سر كرد
بدينسان، سيد حسن حسيني در ترازِ يك شاعرِ مصلح، از زن، روزني عتيق در غربتِ خانه، به ميدانِ حماسهاي ميرسد كه در آن ايستادگي در برابرِ بيدادِ امريكا و صهيونيسم، والاترين معناي بيداري است. او شاعري است كه نشان داد ميتوان با روحي وصله خورده به آينهها، جهاني را به بيداري فراخواند و در روزگارِ تنگي خانه، وسعتِ آسماني حماسه را به تسخيرِ ابيات درآورد.
علی اصغر شعردوست