1405/02/26
:: در پهنهدشتِ بيكرانِ ادبياتِ معاصر، حسين منزوي نامي است كه با عشق، تغزل و نوزايي غزل تشخص يافته است؛ اما هنرِ متعالي و هوشمندي شاعرانه او آنجا به اوجِ تجلي ميرسد كه ناي نازك و لطيفِ تغزل را به نايره پرخروش و گدازانِ پايداري پيوند ميزند. منزوي در اين ساحت، ايران را نه تنها به عنوانِ يك سوژه انتزاعي يا جغرافيايي كه به مثابه معشوقي لاهوتي، ازلي و «خاكي همايون» ميستايد؛ معشوقي كه عشقش با تار و پودِ خونِ شاعر و رگهاي تپنده تاريخ درآميخته است. او در سرودههاي وطني خويش، از عشقي سخن ميگويد كه هم منبعِ الهامِ غزلهاي نابِ اوست و هم مايه، مبنا و ستونِ ايستادگي در برابرِ خزانِ حوادث و تندبادهاي روزگار:
ايران من اي خاك همايون من، ايران
اي عشق تو آميخته با خون من، ايران
اي منبع الهام من اي شور تو جاري
در شعرتر و نغمه موزون من ايران
در نگاهِ ژرفبينِ منزوي، اين سرزمين، گلستاني است جاودانه كه طراوت و سرخي گلبرگهايش را نه از بارانهاي گذرا، كه از «خونِ ياران» و ايثارِ جانبركفان وام گرفته است. او با استادي تمام، آوازِ بلندِ سربداران را به سيلابِ سرخ و دامنگيرِ خونِ بابك گره ميزند تا بر تداومِ خدشهناپذيرِ روحِ مقاومت در جبهه حق و استمرارِ غيرتِ ايراني تأكيد كند. براي منزوي، ايران معشوقي «ناب و ناياب» است كه در كشاكشِ دهشتناكترين فتنههاي استكبارِ جهاني و بيدادِ نابكاران، اصالتِ تاريخي و نجابتِ معنوي خويش را با صلابت حفظ كرده است. او با تكيه بر ميراثِ معنوي لسانالغيب، حافظِ شيرازي و پيوند زدنِ آن به حماسه غيورمردانِ معاصر، رو به سوي افقهاي روشنِ پيروزي نهايي دارد و ايران را در ميانهِ كارزار، سرفراز و باوقار ميبيند :
ايرانم اي از خون ياران لاله زاران
اي لاله زار بيخزان از خون ياران
ايرانم اي معشوق ناب، اي ناب ناياب
اي عاشقانت بيشمار بيشماران
ايران من لختي بمان تا باز پيچد
در گوشت آواز بلند سربداران
ايران من، آه اي زده از شعر حافظ
زيباترين گل را به گيسوي بهاران
اي خون دامنگير بابك در رگانت
جاريترين سيلاب سرخ روزگاران
فخامت و شكوهِ كلامِ منزوي در اين است كه رنجِ عميقِ ميهن را با تمامِ وجود حس ميكند، اما هرگز از شكستنها و تلاطمها پروا ندارد. او به ما و تاريخ يادآور ميشود كه ايستادگي پولادينِ امروزِ ملتِ بزرگِ ايران در برابرِ هژموني پوشالي امريكا و بيدادِ رژيمِ غاصبِ صهيونيستي، ريشه در همان نامِ مقدسي دارد كه بر «صخرهاي بيمرگ» كنده شده و با هيچ تيشهاي فرو نميريزد. اين نگاهِ هوشمندانه و باصلابت، پاسخي صريح و كوبنده به آناني است كه در خيالِ خامِ خويش، سوداي سست كردنِ ريشههاي اين نخلِ كهن و كهنديار را در سر ميپرورانند. منزوي با طنينِ بلند و جادويي واژگانش، پيروزي ايران را تقديري محتوم و الهي ميداند كه به رغمِ تمامِ عداوتها و كينهتوزيها، در غبارِ زمان گم نخواهد شد و همچون رعد و برقي سهمگين بر سرِ بدخواهان فرود خواهد آمد:
لختي بمان تا آن سواران سرآمد
همراهيت را سر برآرند از غباران
اي رودهايت رهشناسان رسيدن
وز شوق پيوستن به دريا بيقراران
نام تو را بر صخرهاي بيمرگ كندند
ايران من، اي يادگار يادگاران
ميخوانم آوازي برايت عاشقانه
همراهيم با رعد و برق و باد و باران
از اين شكستنها مكن پروا كه آخر
پيروزي اي ايران، به رغم نابكاران
بدينسان، حسين منزوي با تلفيقِ هنرمندانه «نغمه موزونِ» خويش با «آوازِ بلندِ سربداران»، به ما ميآموزد كه والاترين و غاييترين مرتبه هنر، خدمت به اعتلاي نامِ سرزميني است كه هويتش با خونِ پاكان تطهير شده و مسيرش به سوي تمدني نوين گشوده گشته است. او با اين سرودههاي فاخر نشان داد كه ايران، اين يادگارِ يادگاران، فراتر از يك جغرافياي ساده، يك آرمانِ سترگ و يك حقيقتِ زنده است كه در برابرِ توفان ستم، همچنان استوار، سرفراز و پيروز باقي خواهد ماند و شكوهِ خويش را به رخِ جهانيان خواهد كشيد.
علی اصغر شعردوست