خانه/همه/آرشیو/عمومی/بمان‌اي وطن
آرشیو , عمومی

بمان‌اي وطن

بمان‌اي وطن

1405/03/18

:: در كرمانشاه، آن سوي كوچه‌بازارهايي كه هميشه بوي باروت و بنفشه را با هم تنفس كرده‌اند، سال ۱۳۰۴ كودكي چشم گشود كه بعدها هر غزلش را با خون دل مي‌نوشت. رحيم معيني كرمانشاهي، از تبار همان حسين‌خان معين‌الرعايايي است كه حسينيه‌اي براي اهل‌بيت‌(ع) بنا كرد و در روزگار استبداد مشروطه به دست ناشناسان كشته شد. نيوشيدن زخمه شمشير را از پدر آموخت و نغمه‌پردازي با واژه‌ها را در خلوت خود يافت. پدرش كريم معيني، ملقب به سالار معظم، روزگاري با سپهبد امير احمدي براي سركوبي ياغيان كردستان همكاري كرد و سپس، پس از مرگ نصرت‌الدوله فيروز، براي هميشه از سياست كناره گرفت و در گوشه‌اي عزلت گزيد. اين ميراثِ شمشير و عزلت، بعدها در وجود رحيم به دو بال تبديل شد: يك بال، قلمي آتشين براي فرياد بر ضد اشغالگران، و بال ديگر، غزلي دردمندانه كه در آن از ناكامي‌هاي روزگار مي‌گفت.
هنوز بيست سالش تمام نشده بود كه شهريور ۱۳۲۰ فرا رسيد و سايه اشغال متفقين، سراسر ايران را پوشاند. معيني- كه پيش‌تر به نقاشي دل بسته بود و خانواده‌اش او را از اين راه بازداشته بودند- ناگاه دريافت كه نقش زدن بر بوم، درمانِ دردي نيست كه از هر سو تاريخ را مي‌گزد. پس قلم به دست گرفت و از همان ابتدا با نوشتن مقاله‌هاي تند و صريح، مخالفت خود را با اشغالگران آشكار ساخت. سپس به فكر انتشار روزنامه‌اي افتاد به نام «سلحشوران غرب»؛ روزنامه‌اي كه هر نسخه‌اش چون سنگي بود در لاي چرخ‌هاي اشغالگران. بهاي اين شجاعت، زندان و تبعيد بود، اما معيني در برابر هيچ غل‌وزنجيري زانوي تسليم خم نكرد. بعدها به تهران آمد و شيوه تازه‌اي در پيش گرفت: اين‌بار غزل‌هايش را وسيله نمايش خشم و اعتراض نسبت به اوضاع اجتماعي قرار داد. مجموعه‌هاي «اي شمع‌ها بسوزيد» و «فطرت» و «خورشيد شب» و «حافظ برخيز» از او به يادگار مانده است، اما بي‌گمان بلندترين و ماندگارترين كوشش او، منظومه ده‌جلدي «تاريخ منظوم ايران» با عنوان «شاهكار» است كه به سبك و سياق فردوسي سروده شده تا «زمان را ز پشت زمان بنگرد» و «يكي بار پر بار» از افسانه‌هاي پراكنده بر دوش كشد.
امروز، جنس آن فريادها هنوز در هواي اين سرزمين مي‌پيچد؛ نه در روزنامه‌هاي كهنه، كه در نفس‌هاي شهيداني كه براي دفاع از خاك در برابر تجاوز جان باختند. گويي هر قطره خوني كه از پيكر جوانان اين مرز و بوم بر زمين چكيده، مصرعي بوده از همان «شاهكار». راستي چه فرقي مي‌كند كه آن افسانه‌ها از زبان فردوسي شنيده شود يا از ترانه‌هاي ماندگاري كه معيني با استاد علي تجويدي ساخت؛ آهنگ‌هايي چون «به ياد كودكي»، «نگرانم»، «رفتم كه رفتم»، «شب زنده‌داري» و «طاووس». معيني در كنار تجويدي، با پرويز ياحقي و همايون خرم نيز همكاري داشت و تا چهل ترانه ماندگار از خود بر جاي نهاد؛ ترانه‌هايي كه در آنها، وطن نه يك شعار، كه زخمي تازه بر تن روزگار بود.
در مقدمه ديوان خود، معيني به صراحت نوشت كه «شاعر واقعي نمونه زنده‌اي است از اين سوز و ساز» و «دردهاي روحي يك شاعر برجسته نمي‌تواند انفرادي باشد». و چنين بود كه او از همان ابتدا، خود را در برابر تماميت ايران مسوول دانست؛ نه فقط در برابر كرمانشاه. او در نخستين شعر بلندش، چنين نگاه خود را به اين سرزمين ترسيم كرد:
«به عشق تو‌اي خاك ايران زمين
به كشت زمان‌ها شدم خوشه چين
كه با باد و باران شوم همزمان
نگه را كشم تا دل بيكران
زمان را ز پشت زمان بنگرم
يكي بار سنگين به پشت آورم
يكي بار پر بار، ز افسانه‌ها
پرافسون ز خويشان و بيگانه‌ها»
سپس، در اوج روزهاي اشغال و يأس، سروده ديگري را رقم زد كه شايد دردناك‌ترين و در عين حال استوارترين تصوير از ايرانِ هميشه در معرض تاراج باشد. او با حيرت از خود مي‌پرسد كه چه بر سر اين خاك آورده‌اند:
«بميرم براي تو ‌اي ميهنم
كه تاريخ تو پر شد از شيونم
بميرم براي تو بي‌كس وطن
كه تنها ز تو نيست ما را سخن
به بام تو هر لحظه بومي نشست
سرودت در آهنگ شومي نشست
ندانم به گردونه خاكدان
چه سهمي تو را داده دست زمان
ندانم به گردان سپهر بلند
چه اهريمني زد به بخت تو بند
ندانم چه دستي تو را زد رقم
كه دودي شدي در وجود و عدم
ندانم تو را ملت غم‌نصيب
چرا در جهان تا قيامت غريب
ندانم از آن دم كه حادث شدي
چرا چهارراه حوادث شدي»
اما در ميانه همين اندوه، ناگهان پشتِ واژه‌ها راست مي‌شود. معيني به تاريخ ايران مي‌نگرد و در آن، جز چنگيز و هلاكو و تيمور، گهواره بايزيد و عبادتگاه بوسعيد را نيز مي‌بيند. او به خود يادآوري مي‌كند كه «از آن قوم ما با يزيدان نساخت كه عرفان ايران علي را شناخت» و در تاريخ اين سرزمين، «نه يك بت بيني نه يك بت‌پرست». از همين روست كه سروده بلند «بمان‌اي وطن» را با اين ابيات به پايان مي‌برد:
«بمان‌اي وطن‌اي گل سينه‌چاك
بمان‌اي قبور شهيدان پاك
بمان‌اي كه چنگيز را كرده خاك
بمان‌اي هلاكو به خاكت هلاك
بمان‌اي سيه‌بخت ايران من
بمان تا به جا ماند ايمان من
بمان‌اي تو گهواره بايزيد
بمان‌اي عبادتگه بوسعيد
بمان و تفو كن در اين امتحان
به بدگوهران و سيه‌جوهران
بمان‌اي پريشان‌تر از بخت من
چو خواهي بمانم، بمان‌اي وطن»
اين لحظه، واژه‌ها از دايره ناله بيرون مي‌زنند و به قطعيتي برنده بدل مي‌شوند؛ گويي شاعر نه با يك بيگانه، كه با خودِ تاريخ سخن مي‌گويد. رحيم معيني كرمانشاهي در تمام عمر، چه در روزنامه‌هاي پرشور جواني و چه در غزل‌هاي پخته پيري، هيچگاه از خط قرمزي كه به نام ايران كشيده بود، عبور نكرد. او سرانجام در همين سال‌هاي نه چندان دور، 1394 شمسي، چشم از جهان فروبست، اما هر بيتِ باقي‌مانده از او، چون فانوسي بر فراز اين سرزمينِ پرپيچ‌وخم، همچنان روشن است. بميرم براي تو‌اي ميهنم؛ اين پژواك را هر روز، در هر كوچه و هر سنگر، زمزمه مي‌كنيم.

 

علی اصغر شعردوست

 

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .