1405/03/27
:: «گوندوز گونه عادتی وار، گئجه اولدوزلارا. بوداقلار باهارا. ميوه لر يايا. گميلر دنيزه، باليقلار چايا. پنجره لر آچيلماغا، بير آز تازا هاوايا. آچيق يئلكن عادتی وار يئللره. آراز دلی سئللره. آينا گوزه للييه، داراق تئللره. غريب آدام عادتی وار وطنه. داغلار دومانا. آيريليق گونلری منه. من سنه.»
ترجمه: «روز به خورشيد عادت دارد، شب به ماه و ستارهها. شاخهها به بهار، ميوهها به تابستان. كشتيها به دريا، ماهيها به رود. پنجرهها به گشوده شدن، به كمي هواي تازه. بادبان افراشته به بادها عادت دارد. ارس به سيلهاي خروشان. آينه به زيبايي. شانه به گيسو. انسان غريب به وطن عادت دارد. كوهها به مه. روزهاي جدايي به من. من به تو.»
اين عادت، نه ملال يك رفتار تكراري، كه خويكردن عاشقانه با خاكي است كه انسان از آن برآمده است. عمران صلاحي، طنزپردازي غمآشناست كه در اين چند سطر، تمام معماي دلبستگي آدمي به سرزمين مادري را خلاصه كرده است: غريب، هر جا برود، سرانجام به وطن بازميگردد؛ نه از سر ناچاري، كه از سر آن خوي ديريني كه با شير مادر نوشيده است.عمران صلاحي در دهم اسفند ۱۳۲۵ در محله اميريه تهرانزاده شد. پدرش كارمند راهآهن بود و مادرش از مهاجران باكو. خودش با طنزي آميخته به تلخي ميگفت مونتاژ تهران است. از قم تا تبريز، از نازيآباد تا جواديه، هرجا قطار پدر ميايستاد، او در مدرسهاي تازه جاي ميگرفت. با مرگ پدر در ۱۳۴۰، به تهران بازگشت و در محله جواديه ساكن شد؛ همان جواديه كه سالها بعد نوشت: «من بچه جواديهام / از روي پل كه ميگذري/ غمهاي سرزمين من آغاز ميشود…» از پل جواديه كه ميگذرد، ديگر فقط يك محله نيست؛ تمام ايران است با همه رنجهايش.از 12سالگي، به تشويق معلم ادبياتش سيدعبدالعظيم فياض، شعر را آغاز كرد. نخستين شعرش در مجله اطلاعات كودكان چاپ شد: «باد پاييزي بريزد برگ گل / بلبلان آزردهاند از مرگ گل.» همان سالها پدر را از دست داد و طعم يتيمي را چشيد، اما قلم را رها نكرد. از ۱۳۴۵، شعر نو را به فارسي و تركي تجربه كرد و پاي به روزنامه فكاهي توفيق نهاد. آنجا، در كنار پرويز شاپور و كيومرث صابري و منوچهر احترامي، نه فقط طنز، كه هزل را تجربه كرد؛ آميختن خنده و گريه، شوخي و اندوه. اسامي مستعارش – بچه جواديه، ابوطياره، ابوقراضه، مداد، زرشك، زنبور – هر يك روايتي بود از گوشهاي از جامعه كه با زبان طنز، زخمهايش را عريان ميكرد. او در همان سالها كاريكاتور هم ميكشيد و نمايشگاه مشتركي با شاپور و اسديپور برگزار كرد.اما پشت اين قهقهههاي ظاهري، اندوهي عميق پنهان بود. او خود در شعر اعتراف كرده است:
«از بس كه من آزرده ز دست فلكم
در برزن و كوي، روز و شب ميپلكم
خنديدن من نباشد از روي نشاط
انگشت زمانه ميدهد قلقلكم»
او در بحبوحه انقلاب، منظومهاي در رثاي واقعه ۱۷شهريور سرود. در سالهاي بعد، ستونهاي طنز او در مجلات دنياي سخن و برج و خورجين چنان تيز و برنده بود كه گاه به مميزي و توقيف ميانجاميد. يك بار پس از انتشار «رساله آب سرد» و چند ماه وقفه، چنين سرود:
«اي دوست تو نيز ميتواني
در زمره اين رجال باشي
در مدت اندكي چو آنان
داراي زر و ريال باشي
شب تا به سحر زياده سرمست
در مجمع اهل حال باشي
مشروط بر اينكه بر دهانت
چسبي بزني و لال باشي»
اين ابيات، در عين ايجاز طنزآميز، از آزاديخواهي و نكوهش خفقان حكايت دارد. منوچهر احترامي دربارهاش گفته است: هرگز در تاريكي گم نشد، بلكه در تاريكي درخشيد. راز اين درخشش را در زندگينامه خودنوشتش بايد جست، آنجا كه با صراحت مينويسد: «آدم وقتي ميخواهد در ادارهاي استخدام شود، از او عدم سوءپيشينه ميخواهند. آنچه ما داريم از نظر بعضيها همهاش سوءپيشينه است.» عمران با افتخار از سوءپيشينه خود سخن ميگويد؛ پيشينهاي كه در آن، نكوهش وطنفروشي و ايستادگي در برابر ستم نقش بسته است.
عمران در كنار طنز، شعر جدي نيز ميسرود. اشعارش در قالبهاي كهن و نو، به فارسي و تركي، چنان ايجاز و اختصاري دارند كه ميتوان بيامضا، آنها را شناخت. شعر تركي «گوندوز گونه عادتی وار» از آن دسته سرودههاست كه در آن، عادت به وطن به معناي خوگيري روزمره نيست، بلكه خويكردن عاشقانه با خاكي است كه تن از آن برآمده است. مصراع «آيريليق گونلری منه… من سنه» – روزهاي جدايي به من، من به تو – نشان ميدهد كه اين عادت، دوطرفه است: هم شاعر به وطن عادت دارد، هم وطن به شاعر. و اين، همان راز دلدادگي است.
از ديگر سو، اشعار فارسي او نيز اين دغدغه را بيپروا بازميتاباند. او در وصف جواديه ميگويد:
«من بچه جواديهام
از روي پل كه ميگذري
غمهاي سرزمين من آغاز ميشود
بعد از پل
پشت تپههاي نمكزده
در انتهاي يك كوچه بنبست
خانه ماست»
پل مرز ميان اميد و نااميدي است، كوچه بنبست نشانه گرفتاريهاي جامعه، و خانه ما جايي كه غم در آن ريشه دوانده است. اما اين تصوير، از سر نااميدي نيست؛ بلكه از سر نگاهي است كه نميتواند چشم بر زخمهاي معشوق ببندد. عمران، برخلاف بسياري كه در برابر ناملايمات به دامان بيتفاوتي يا مهاجرت پناه ميبرند، ماند و در تاريكي درخشيد.حضور او در انجمنهاي ادبي – از انجمن صائب و آذرآبادگان تا جلسات سهشنبه و كانون نويسندگان – تلاشي بود براي زنده نگه داشتن سنت همنشيني شاعران. دوستي او با حسين منزوي، سيمين بهبهاني، احمد شاملو، منوچهر آتشي و مفتون اميني، نشان ميدهد كه عمران در مركز جريانهاي ادبي معاصر جاي داشت، بيآنكه خود را مركز بنامد. منزوي دربارهاش سروده بود: «دستت چون نميرسد به عمران / درياب حسين منزوي را» و خود عمران در وصف آن شبهاي پيادهروي: «با منزوي پيادهروي ميكنيم ما / خود را بدين وسيله قوي ميكنيم ما». قوتگرفتن از دوستي، نه از قدرت؛ اين نيز طنز لطيفي است كه شايد فقط از عمران برميآمد.
يكي از توفيقهاي من در سالهاي مديريت انتشارات سروش اين بود كه عمران صلاحي همكار من بود. او كه كارمند صدا و سيما بود، به عنوان كار موظف انتشارات سروش را انتخاب كرده بود و در آن مجموعه مسووليت كتابخانه را برعهده گرفته بود. آغازين روزهاي مسووليتم در انتشارات سروش بود كه گفتند عمران صلاحي گفته هر موقع مديرعامل وقت داشت ميخواهم براي تبريك به ديدارش بيايم، من كه با كارها و شخصيت والاي صلاحي آشنا بودم مترصد فرصتي بودم كه به ديدارش بروم. در همان روزها يك روز عمران صلاحي سرزده آمد با «صداي خدا» خودش به طنز ميگفت: با صداي خدا آمدهام و از اين جهت وقت نگرفتهام. صداي خدا عنوان جزوه يا كتابچهاي بود از برخي شعرهاي استاد شهريار كه در اوايل دهه ۱۳۲۰ در تهران منتشر شده بود و عمران اول آن را نوشته و سخاوتمندانه به اينجانب هديه كرده بود. در آن ديدار از هر دري سخن گفتيم، از استاد شهريار و شهرت او در كشورهاي پيرامون، از مفتون و منزوي، از ساعد (باقري) و سهيل (محمودي) سخن به درازا كشيده بود و امكان ادامه در آن روز نبود. قرار گذاشتيم كه اين ديدارها را تكرار كنيم، اما افسوس كه گذار روزگار و كارهاي پرحجم انتشارات و مجلات سروش اين اجازه را نداد و عمران صلاحي در ۱۱ مهر ۱۳۸۵ در 60 سالگي به ناگهان ازدار دنيا درگذشت.
كارنامه پربار او – دهها كتاب طنز و شعر جدي و پژوهش، چون حالا حكايت ماست، كمال تعجب، تفريحات سالم، عمليات عمراني، قطاري در مه، ايستگاه بين راه، مرا به نام كوچكم صدا بزن – گواه آن است كه قلم او تا آخرين نفس از نقد و طنز بازنايستاد. شاعر سوءپيشينه كه در تاريكي درخشيد و به ما يادآوري كرد كه «انسان غريب به وطن عادت دارد»؛ اما اين عادت را به آگاهي و انتخاب بدل كرد.
علی اصغر شعردوست