خانه/همه/آرشیو/عمومی/احمد عزيزي؛ نيايش در سايه سدِ سكندر
آرشیو , عمومی

احمد عزيزي؛ نيايش در سايه سدِ سكندر

احمد عزيزي؛ نيايش در سايه سدِ سكندر

1405/02/23

:: در منظومه پُرشكوهِ شعرِ انقلاب، نامِ «احمد عزيزي» با نوعي از بدعتِ الهام‌گونه گره خورده است كه واژگان را از اسارتِ مفاهيمِ انتزاعي رهانيده و به كوچه و برزنِ زندگي مي‌كشاند. عزيزي، اين فرزندِ خلفِ زاگرس، تنوري از كلمات پديد آورد كه در آن، عرفانِ اصيلِ ايراني با نبضِ تندِ زمانه و دردهاي انسانِ معاصر هم‌ساز شد. معمارِ تصاويري كه در آنها «تسبيح» و «تورم»، و «ملكوت» و «آهن» در تقابلي شگرف، شكوهِ حقيقت را فرياد مي‌زدند، هويتِ ايراني‌اش را در امتدادِ قرن‌ها شكوهِ تمدني مي‌جست و خويشتن را نگهبانِ ميراثي مي‌ديد كه ريشه در خاك باستان دارد:
«من بلور قصر قيصر بوده‌ام‌ / سال‌ها سدّ سكندر بوده‌ام‌
سال‌ها در سور تو ساسانيان‌ / كوزه‌ها كردند از كلدانيان‌»

اين پيوندِ عميق با گذشته پُرافتخار، در انديشه او محملي براي بنا كردنِ سدّي محكم در برابرِ «عصرِ لاكتاب» و «قرنِ مذاب» بود. عزيزي دردمندانه جراحاتِ روحِ انسانِ پيشرو را در ميانِ «سقفِ سرب» مي‌ديد؛ جايي كه به تعبيري، نرخِ زيبايي تورم كرده و «روحِ شبنم در صحاري سنگ» شده است. او با نقدِ تيزبينانه تمدنِ ماشيني، از روزگاري مويه مي‌كرد كه در آن زيبايي، در غبارِ آهن گم شده است:
«نهر  راه‌ سبزه را گم كرده است / نرخ زيبايي تورم كرده است
جز صداي شوم شبنم‌خوارها / نيست باغي در طنين سارها
كودكان با ني‌لبك بيگانه‌اند / دختران در حسرت پروانه‌اند
كس چراغ عشق را روشن نكرد / عكس گل را نقش پيراهن نكرد»

در نگاهِ شطّاحِ اين شاعرِ بيدار، دنياي مدرنِ تهي از معنويت، «ظلومستاني» است كه در آن شقايق‌ها غريبند. او در ميانِ همين «قرني مذاب»، هرگز زبان به نااميدي نمي‌گشايد و مرهمِ زخم‌هاي ميهن را در بازگشت به توحيد و صلحِ آگاهانه مي‌جويد. بياني كه در آن، آرزوي صلح نه از سرِ سستي، كه از اوجِ اقتدارِ معنوي است:

«اي خداي مهربان و پاك ما / دفن كن شمشير را در خاك ما
ما ز شرك و شمر و شيون خسته‌ايم / ما ز برق كوه آهن خسته‌ايم
شهر باران را به رومان باز كن / خاكمان را معدن آواز كن
بارالها! عرصه بر گل تنگ شد / روح شبنم در صحاري سنگ شد»

احمد عزيزي، گواهي بر اين حقيقت است كه دفاع از اين خاك، پيش از هر چيز، در گروِ پيوند با آسمان و حفظِ لطافتِ روح است. او در ترازوي انديشه خويش، ميهن را سنگرِ «امانِ شبانانِ امين» مي‌خواست و نيايشِ اجتماعي‌اش را به افقي روشن پيوند مي‌زد؛ افقي كه در آن هر «آلاله» به بيرقي در سنگرِ مقاومت بدل مي‌شود:
«اي خدا! آواز ده خورشيد را / بين ما تقسيم كن توحيد را
گله‌اي بخش از شبانان امين / رسم شيون را برانداز از زمين
دست هر آلاله يك بيرق بده / كسب و كار باد را رونق بده»

او با صراحتي مومنانه، دردهاي زمانه را به تماشا گذاشت و نشان داد كه چگونه مي‌توان در دلِ توفان، از «سايه‌هاي سبزِ بي‌فرياد» سُخن گفت:
«ما به تعويق زمان افتاده‌ايم / ما به كنج كهكشان افتاده‌ايم
از تو مي‌جوييم سمت باد را / سايه‌هاي سبز بي‌فرياد را
ما گرفتاريم با جرمي جهول / در ظلومستان عصري بي‌رسول
ما گرفتاريم در قرني مذاب / زير سقف سرب عصري لاكتاب
خاك ما نسبت به گل مسوول نيست / كشت شبنم بين ما معمول نيست
ما به سوي آب‌هاي ناگوار / بسته‌ايم از بركه بابونه بار»

فراموش نمي‌كنم در ايامي كه كتاب «كفش‌هاي مكاشفه» مرحوم احمد‌‌ عزيزي را در «انتشارات بين‌المللي الهدي» كه من مديرعامل آن موسسه بودم، منتشر مي‌كرديم چگونه چكامه‌هاي شورانگيز آن مجموعه را با شور و اشتياق مي‌خواند و از سرودن اشعار حماسي و در عين حال ايران‌دوستانه آن مباهات مي‌كرد. يادِ احمد عزيزي، كه قلمش را به بيرقِ آلاله‌ها پيوند زد، در جغرافيا و حافظه ملي ما تا هميشه‌ سبز خواهد ماند. او شعر را به پناهگاهِ ايمان و هويت بدل كرد تا در عصرِ سرب و آهن، از باران و آواز و توحيد سخن بگويد. ايران، در آينه ميراثِ او، سرزمينِ «سدِ سكندر» است و مردمانش، عاشقانِ خورشيدِ توحيد؛ و اين، نفوذناپذيرترين سنگرِ ماست.

علی اصغر شعردوست

متن خبر در روزنامه اعتماد

اشتراک گذاری

با استفاده از روش های زیر می توانید این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید .